byet byet

byet

احتمال افزايش دوباره بهاي طلا


احتمال افزايش دوباره بهاي طلا

به گزارش سايت طلا به نقل از كيتكو، موسسه مديريت عرضه كالاي آمريكا طي گزارشي اعلام كرده است شاخص عرضه كارخانه اي اين كشور در ماه آگوست از 49.8 به 49.6 واحد كاهش يافته است. همچنين كاهش ميزان توليدات كشورهاي عضو منطقه يورو در آگوست نشانگر اين موضوع مي باشد كه مقامات اين كشور بايد براي جلوگيري از ركود اقتصاد در سه ماهه سوم سال جاري بيشتر تلاش كند.

براساس اين گزارش، افزايش بهاي طلا در ماه آگوست بيشترين ميزان از ماه ژانويه مي باشد.

به گزارش سايت طلا به نقل از اين پايگاه خبري، معاملات آتي طلا براي تحويل در دسامبر با 0.5 درصد رشد،1696 دلار و 40 سنت و در بازار نيويورك،1701 دلار و 60 سنت دادو ستد شده است.

اين گزارش مي افزايد،" بن برنانكه" رئيس بانك مركزي آمريكا در 31 آگوست اظهار داشت در صورت لزوم سياست انبساطي پولي بيشتر اتخاذ خواهد نمود. به احتمال زياد بانك مركزي اروپا هم در نشست 6 سپتامبر خود جزئيات بيشتر در خصوص طرح خريد اوراق قرضه دولت را اعلام خواهد كرد .

به دنبال اجراي دو دوره طرح محركه اقتصادي توسط بانك مركزي آمريكا طي سال هاي 2008 تا 2011 ميلادي بهاي اونس جهاني طلا 70 درصد افزايش يافته است. كه پيش بيني مي شود با اجراي دور سوم اين طرح نيز قيمت طلا با افزايش مواجه شود.

گفتني است، نشست بانك مركزي اروپا و كميته بازار آزاد بانك مركزي آمريكا به ترتيب در 6و 12 سپتامبر برگزار خواهد شد

احتمال افزايش دوباره بهاي طلا
احتمال افزايش دوباره بهاي طلا
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

roman دليار(47)


roman دليار(47)

بعد ظهر آن روز را به اتفاق بزرگتر ها به خريد و گشت و گذار در شهر پرداختيم و من تمام مدت از نگان سنگين سپهر فرار كردم و دليل اين حساسيت هاش و درك نمي كردم.. . تا بعدظهر آزيتا هم كمي گرفته بود و از نيش و كنايه هايش به كيانوش مي فهميدم كه بين آن دو هم مشاجره اي صورت گرفته است.. ! واقعا برايم عجيب بود.. آب بازي ِما كجايش ايراد داشت كه هر دو به ما تذكر داده بودند.. ؟؟!به هر حال آن روز به اتمام رسيد و پس از صرف شام در يكي از رستوران هاي معروف شهر به ويلا بر گشتيم..ساعتي از شب به گپ و گفت و گو گذشت كه به پيشنهاد آذين براي ورق بازي دعوت شديم.. .عمو كيومرث و آقاي رحيمي كه ترجيه مي دادند حتي دقيقه اي و هم از دست ندهند و همچنان پيرامون كار و سياست بحث كنند.. ! خانم رحيمي هم شب بخيري گفت و براي استراحت به اتاقش رفت..نگاهي به جمع انداختم كه داشتند رو ميز صندلي هاي تراس جا مي گرفتند تا حين بازي از هواي آزاد و صداي دريا استفاده كنند.. . !!آريا رو به گفت : پاشو ديگه.. . ! چرا نشستي..؟؟لبخندي زدم و گفتم : من بازي نمي كنم.. ترجيه ميدم تماشاتون كنم !-چرا..؟؟-زياد بلد نيستم..-بيا ياد ميگيري !!- نه... من از اينجا تشويقتون مي كنم !- پاشو بيا بابا.. ناز نكن !! بيا ياد ميگيري..در حال اصرار و انكار با آريا بودم كه سپهر نزديك اومد و رو به من گفت : عزيزم اگه دوست نداري اصلا اصراري نيست.. هر جور راحتي !!و نگاهي به آريا انداخت.. . آرياي بيچاره هم لال شد و راهش و كشيد و رفت !!رو به سپهر براق شدم و گفتم : اين چه طرز برخورده.. ؟ بيچاره مگه چي گفت ؟؟اداي من و درآوردو با حرص گفت : بيچارههيچي نگفت.. فقط داشت اصرار بي جا مي كرد !!- خب نمي خواست من تنها بمونم..جدي شد و كمي بلند تر گفت : به اون چه ربطي داره !! از كي تا حالا اينقدر باهم دوست شديد و براي هم دل مي سوزونيد.. ؟؟نفسم و با حرص فوت كردم بيرون به طرف تراس رفتم.. . بحث و جدل با سپهر بي فايده بود !! فقط حرف خودش را مي زد..رفتم و دور ميز " رو صندلي نشستم .. بقيه هم به ترتيب نشستند كه بر حسب اتفاق و شانس بد ِ من ! جام دقيقا كنار آريا شد !! نگاهي به دور ميز انداختم.. . صندلي خالي ِ ديگري نبود.. تنها صندلي ِ خالي , صندلي سمت راستم بود كه سپهر رويش جا گرفت.. .بي خيال شدم و با خونسردي به ديگران نگاه كردم.. ! من كه به خودم شك نداشتم.. . ! اين سپهر بود كه به هر چيز شك بيخود مي برد.. .آريا شروع به گفتن توضيح خلاصه اي از بازي كرد.. و معلوم بود كه فقط براي من ميگه چون بقيه مطمئنا بازي و بلد و مسلط بودند.. .! بعد از توضيحات آريا گفتم : من كه مي دونم با وجود نا بلدي ِ من بازيتون خراب ميشه.. اما ديگه چاره اي نيست ! خودتون خواستيد.. .بقيه هر كدام براي دلداري ام چيزي گفتند و بازي شروع شد.. . سعي كردم تمام حواسم و جمع كنم و توضيحات ِ آريا رو به ياد بيارم !!كم كم داشتم ياد مي گرفتم و راه مي افتم و اين امر و مديون تقلب هاي سپهر بودم كه به هر نحوي ممكن ( چه با حركت چشم و ابرو - چه لب خواني - و چه نشان دادن شماره ي كارت به طور مخفي ) راهنمايي ام مي كرد و آبرويم را مي خريد.. . !!كهنفس لرزني كشيدم و با صداي كيانوش كه رو به من گفت : نوبت توئه.. زود باش ديگه !!بي نگاه به ورق هاي تو دستم كارتي و پايين انداختم..كه صداي همهمه و شادي ِ آريا و آذين بلند شد.. نگاهي به كارت انداختم !! اينطور كه معلوم بود زمينه ي بُــرد آريا را مهيا كرده بودم.. .ميون سر و صداي آريا و خنده هاي آذين رو به بقيه گفتم : من كه گفتم بازيتون و خراب مي كنم.. .آريا خنديد و گفت : خراب چيه دختر.. ؟؟ اصلا از اين به بعد تو نباشي من اصلا بازي نمي كنم.. و گرنه كي مي خواد من و برنده كنه !!و بقيه به جز سپهر با صداي بلند خنديدند.. . !!
roman دليار(47)
roman دليار(47)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

بعنوان يك معامله گر : چشمان خود را بازكنيد


بعنوان يك معامله گر : چشمان خود را بازكنيد

1.آيا احساس مي‌كنيد معاملات شما از نظم لازم برخوردار نيست؟ (آيا به طور مداوم و منظم از قوانين خود پيروي مي‌كنيد؟)
2.آيا به علت زيان‌هايي كه اخيرا داشته ايد، ديگر تمايل چنداني به انجام معاملات بيشتر نداريد؟
3.آيا اهدافي روشن را براي هر يك از معاملات خود تعيين مي‌كنيد كه قادر نيستيد به آنها دست يابيد؟
4.آيا ترس از زيان، معاملات شما را به هر سو كه مي‌خواهد مي‌كشاند؟
5. آيا ميزان خريد خود در معاملات اخيرتان را براي جبران زيان‌هاي گذشته افزايش داده‌ايد؟
6.آيا به علت موفقيتي كه اخيرا داشته ايد يا به اين علت كه به پول نياز داريد يا فقط
به خاطر هيجان، مشتاق هستيد بيشتر معامله كنيد؟
7.آيا حوادث مزاحم اطراف باعث ايجاد اختلال در انجام معاملات شما مي‌شوند؟
8.آيا پس از يك معامله ناموفق به دنبال بهانه يا توجيه اشتباهات خود مي‌گرديد؟
تعداد پاسخ‌هاي «نه» و «بله» خود را بشماريد.
پاسخ منفي به تمام سوالات به اين معناست كه بايد وضعيت خود را حفظ كنيد.
پاسخ مثبت به تمام سوالات به اين معنا است كه وضعيت شما از نظر تمركز بر معاملات بسيار بد است و اين مقاله كاملا مناسب شما است.
اگر هم به برخي سوالات پاسخ منفي و به برخي سوالات پاسخ مثبت داديد، به اين معنا است كه يك فرد معمولي هستيد، اما مشكلاتي در اين زمينه داريد و بايد در پي تصحيح آنها بر آييد.
معامله‌گر متمركز كيست؟
معامله‌گر متمركز كسي است كه آموخته است جريان حوادث عاطفي و احساسي را بفهمد و با آنها معامله كند. اين حوادث نه چندان مناسب عاطفي ممكن است به وسيله مواردي چون معاملات پر استرس، معاملات زيان آور، يا حتي معاملات همراه با سود ايجاد شده باشند.
در زير به مواردي از واكنش‌هاي معمول يك معامله گر غيرمتمركز اشاره مي‌كنيم:
1. هنگامي كه قيمت يك سهم خريداري شده در جهتي نا مناسب پيش مي‌رود به سرعت با خود فكر مي‌كند «مطمئنم كه كار احمقانه‌اي كردم. اين معامله هم به زيان مي‌انجامد».
2.هنگامي كه قيمت در جهت نامناسب حركت مي‌كند، احساس اضطراب مي‌كند.
3. سعي مي‌كند گناه زيان خود را به گردن عوامل ديگري چون اشتباه كارگزار يا درست نبودن كامپيوتر يا نرم افزار مربوطه بيندازد.
4. هنگامي كه يك معامله در حال زيان به يك مورد سودآور تبديل مي‌شود كنترل شادي خود را از دست مي‌دهد.
5. به طور مرتب با خود مي‌گويد: «به محض اين كه اصل پولم را بتوانم پس بگيرم، سهم خود را مي‌فروشم و از اين معامله خارج مي‌شوم.»
6. به علت زيان‌هايي كه داشته است، اشتياقي به انجام معاملات بيشتر ندارد.
7. بيش از حد معامله مي‌كند، زيرا هميشه در آرزوي دستيابي به يك سود كلان است و به دنبال آن موقعيت مي‌گردد.
يك معامله‌گر موفق روي خود معامله و فرآيند آن متمركز مي‌شود و نمي‌گذارد افكار ترديد يا انتقاد از خود مانع او در انجام معاملات شوند. اين افراد آموخته‌اند چگونه افكار و احساسات خود را در زمينه‌هاي منفي كنار بگذارند و تنها به خود فرآيند معامله و چگونگي روند قيمت پس از خريد تمركز نمايند. آن‌ها نمي‌پرسند: «آيا مي‌توان تنها از راه معامله درآمد ثابت داشت؟» يا «آيا مي‌توانم معامله گر موفقي شوم؟» آنها اين واقعيت را فهميده‌اند كه معامله در بازار، يك كسب و كار است و زيان‌هايي كه رخ مي‌دهند بخش جدايي‌ناپذيري از بازار و در واقع هزينه اين كسب و كار هستند. تجربه به آنها آموخته است چگونه مي‌توانند واكنش آرامي به حوادث و وقايع نشان دهند.
چگونه مي‌توان به يك معامله‌گر متمركز تبديل شد؟
1- براي معاملات خود برنامه‌ريزي كنيد. مشخص كنيد كه انتظارات شما از آينده سهمي كه خريداري كرده‌ايد چگونه است. اهداف كوچك‌تر خود را نيز تعيين كنيد. تمام طرح‌ها و برنامه‌هايي كه ممكن است انجام آنها ضروري شود را از پيش تعيين نماييد. زماني كه سهمي را داريد، هيچ اتفاقي نبايد شما را غافلگير يا ناراحت كند، چون شما از پيش به تمام وقايع احتمالي فكر كرده ايد.
2- تمرين كنيد. انجام معامله بايد كاري خودكار و واكنش ها بايد اتوماتيك و به آرامي انجام شود. اين آرامش و خودكار بودن حاصل تمرين و كسب تجربه است.
3- براساس برنامه خود عمل كنيد. هنگامي كه از برنامه معاملاتي مناسب برخوردار شديد، آن را به دقت اجرا كنيد. تمام افكاري كه باعث مي‌شوند از انجام دقيق برنامه فاصله بگيريد را از خود دور نماييد. شما بايد براي تمام وقايع و شرايط پيش‌بيني نشده هم برنامه‌اي داشته باشيد.
4- به تمرين تنفس عميق بپردازيد. تمركز، مديتيشن، تصويرسازي يك معامله موفق در ذهن، و تمرين‌هاي ريلكسيشن هميشه مي‌تواند به شما كمك كند. بگذاريد اثر آرام بخش تنفس عميق شما را آرام كند.
5- روي معامله و فرآيند آن تمركز نماييد. روي معاملات خود تمركز كنيد و اجازه ندهيد مسائل فيزيكي و احساسي در شما ايجاد اختلال كنند. در محيطي كه در آن معامله مي‌كنيد نبايد حيوانات خانگي يا كودكان حضور داشته باشند. اين گونه فكر كنيد كه اين معامله به آغاز يك سري معاملات موفق برايتان تبديل خواهد شد.
6- استرس را از خود دور كنيد. هنگامي كه معامله به پايان مي‌رسد، چشمان خود را ببنديد و يك نفس عميق بكشيد. با بازدمي كه انجام مي‌دهيد هر گونه اضطراب را از خود خارج نماييد. ماهيچه‌هاي خود را گاهگاهي بكشيد و مجددا آنها را شل كنيد. تنفس عميق را ادامه دهيد. هنگامي كه اين كارها را انجام داديد، چشمان خود را باز كنيد. آنگاه براي معامله آماده هستيد.
منبع:www.Bourse24.ir



بعنوان يك معامله گر : چشمان خود را بازكنيد
بعنوان يك معامله گر : چشمان خود را بازكنيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

مهم‌ترين برنامه دولت حمايت از بازار سرمايه است


مهم‌ترين برنامه دولت حمايت از بازار سرمايه است

دكتر علي صالح‌آبادي، در گفت‌وگوي ويژه خبري با بيان مطلب بالا گفت: بازار سرمايه روزهاي متفاوتي را در طول زمان دارد، به‌طوري‌كه گاهي شاخص‌ها بالا و گاهي پايين مي‌رود و اين نوسان جزء ذات بازار سرمايه است.
وي با اشاره به اينكه نقدشوندگي در بازار سهام از اهميت بالاتري برخوردار است، ادامه داد: با پايين آمدن قيمت سهام شركت‌هاي مختلف، هم اكنون سهام ارزان در بازار وجود دارد.
سخنگوي سازمان بورس و اوراق بهادار به افزايش سودآوري شركت‌ها اشاره و تصريح كرد: پيش‌بيني مي‌شود اين ميزان به بيش از 23 هزار ميليارد تومان برسد ضمن آنكه هم اكنون در ماه‌هاي اول سال اين رقم به بيش از 13 هزار ميليارد تومان رسيده كه نسبت به سال گذشته كه 10 هزار ميليارد تومان بود افزايش قابل ملاحظه‌اي را نشان مي‌دهد.
صالح‌آبادي با بيان اينكه تصويب مكانيسم بيمه سهام (اوراق اختيار فروش تبعي) در شوراي بورس به اين معنا است كه اگر سهمي بالاتر از قيمت قبلي خود به فروش برسد معامله آن بر پايه اوراق سهام تبعي انجام خواهد شد، تصريح كرد: اين اوراق قابل اجرا روي همه سهام بازار نيست، ضمن آنكه استفاده از اوراق سهام تبعي به هيچ عنوان اجباري نيست.
وي با اشاره به اينكه تاكنون براي چهار شركت بورسي اوراق اختيار فروش تبعي سهام منتشر شده است، اظهار كرد: هم‌اكنون به دنبال افزايش استفاده از اين اوراق در ساير سهام شركت‌ها هستيم.
ورود شركت‌هاي جذاب به بورس
رييس سازمان بورس و اوراق بهادار با بيان اينكه رشد شاخص‌هاي بورسي بستگي به شرايط اقتصادي، سودآوري شركت‌ها و ساير عوامل موثر دارد، تصريح كرد: همواره تلاش كرده‌ايم تا نقد شوندگي در بازار حفظ شده و سهام شركت‌هاي جذاب در عرضه‌هاي اوليه وارد بورس شود كه طي ماه‌هاي اخير، سهام پالايشگاه ها در بورس و فرابورس عرضه شدند.
وي به پتانسيل شركت‌ها اشاره كرد و افزود: يكي از دلايل افزايش شاخص، ارزان بودن سهام است كه مي‌تواند به دلايل مختلفي رخ دهد، اما نكته اينجاست كه پس از مدتي مردم دوباره به بازار سرمايه اعتماد پيدا كرده و به بازار برمي‌گردند.
صالح‌آبادي با تاكيد بر اينكه دولت قصد حمايت از بازار سرمايه را دارد، گفت: مهم‌ترين برنامه دولت حمايت از بازار سرمايه است، به طوري كه مقام معظم رهبري هم در ديدار اخير خود با مسوولان اعلام كردند كه يكي از راه‌هاي جلوگيري از افزايش تورم، كنترل رشد نقدينگي است كه به اين منظور دولت بايد نقدينگي را به محل مناسبي سوق دهد و بازار سرمايه راهكاري مناسب براي جذب نقدينگي موجود در كشور است.



مهم‌ترين برنامه دولت حمايت از بازار سرمايه است
مهم‌ترين برنامه دولت حمايت از بازار سرمايه است
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

roman هدف برتر(3)


roman هدف برتر(3)


يــــــــــــــــــاس پريا آهي كشيد گفت : - حالا ايليا كه الهي به حقي علي گور به گور شِدٌ! ولي اين گلزار چه پُخيِس آخه؟ نِكٌبِتي! خاك به سري اين ايليا كونم كه برا يه همچين آدِمي كه اِزشم قِرار نيس هيچي بِش بِماسِدٌ زندگيشا به هم ريختس! آهي كشيدم و گفتم: - والا! بعد خنديدم و گفتم : - دوباره مَنا تو به هم رسيديم آ لهجِه مون اوج گرفت! - ديگه با هَمادو كه رودرواسي نداريم ... ولم كون! اِز بس با شروين تِروني حرف زِدم لهجِم پيچيدِسٌ! غش غش خنديدم و گفتم: - خدا نَكُشِدِدٌ ... ديونه! شروين چي چي مي كِشِد اِز دَسي تو! يه دفعه سيخ نشست و گفت: - اوي! ياسي پايه اي يه كاري بوكونيم؟ - هان؟ چي كار؟ - حالي اين گلزارا بيگيريم! همچين خفن! - ولم كون! منا تو چي كار مي تونيم با اين بوكونيم ... بعدشم از قِديم گفتن پا مُرغِدا ببند همساده را دزد نكون! - خوب خره! اون ايلياي كه پِريد! بذار يُخده حالي اينا بيگيريم! - اوِلا كه ما گلزارا اِز سري قبري من بجوريم؟ دوما منا تو چي جوري مي تونيم حالي اينا بيگيريم؟ انگار نيشِسِس تا ما بريم بگيم مي خَيٌم حالِدا بيگيريم ... اونم بگِدٌ بفرماين! - دِ نه دِ ! ما مي ريم آدرسي يه لوكيشنا اينا مي جوريم بعدم مي ريم سر وقتش، بِلِخَره يه جا مي شِدٌ باش حرف زِد ديگه! - بريم بگيم چي؟ - بگيم خاك به سرِدٌ! يه زندگي اِز دسي تو خِراب شُد! يه برنامه بذار به اين طرفداراد بوگو اين كارارا نكونن! فوقش مي گيم بِگِدٌ آقا من تيپام منحصري خودمه! اينقده تقليد نكونين! من از مقلدا بدم مي ياد ... يه همچين چيزي! هان؟ - وخي! ديونه خدا شفاد بده! بِمون نيميخنده؟ - نه برا چي؟ تو نمونه بارزي اين آدِمايي نِكبِتي هسي! بذار بيبيند بلكه وجدانش درد بيگيرد! - همين جوريش خدايي اعتماد به نفسِسٌ! ديگه ما بيشترش نكونيم. - خره اصيش مي ريم مُخِشا مي زِنيم بياد تو را بسونِد ماتحت ايليا جِزٌ بزنه! غش غش خنديدم و گفتم: - اونم مَطِلِسٌ! - جدي مي گم! بابا خوددا دسي كم نگير! هم خوشگلي هم لوند ... مي شِدٌ يه كاري كرد ... - ايليا را وِل كونم ... بِچِسبَم به اين؟ خوب بخوام حال كِسيا بيگيرم مي رم سر وقتي ايليا! - سر وقتي اونم مي ريم ... اما بذار يه سرم بريم سري اين گلزار! آقا هيچ كاريم كه نتونيم بوكونيم يه گوجه گنديده كه مي تونيم ول كونيم تو سرش! باز خنديدم و يه لحظه حس كردم راست مي گه ... مي رفتم يه چيزي مي انداختم تو سرش ... تخم مرغ گنديده اي! گوجه له شده اي! واي چه حالي! با خنده گفتم: - حالا چه جوري مي شِدٌ اينا جُسٌ؟ - من اشتراكي يه مجله را دارم كه توش هر ماه دارن با يه بازيگر مصاحبه مي كونن و اطلاعاتي فيلما جديدشا مي دن ... ماه قبل با گلزار مصاحبه كردن ... اسمي فيلمشم نوشته بود ... اسمي خبرنگارشا تو مجله مي بينيم آدرسشم ور مي داريم آ مي ريم دفتري مجله ... با يارو حرف مي زِنيم يُخده مُخِشا مي زِنيم آدرسا مي گيريم آ مي ريم ... هان؟ - باشِد فعلا كه دور دَسي شوماست! پريا از جا بلند شد و رفت توي اتاقش ... با مجله اي بيرون اومد و گفت: - هان! اينِساشا! اسمش رضا احمديه! آدرسشم ايناها ... وخي ... وخي تا بريم ... - الان؟ - پ ن پ شب! وخيز مي نيم! به ناچار بلند شدم و حاضر شدم ... خودمم بدجور كك افتاده بود تو جونم تا زودتر برم اين گلزارو هم از نزديك ببينم هم يه چيزي ول كنم تو سرش! نگيرنمون! نه بابا! در مي ريم فوقش! خودم مي گفتم خودمم جواب مي دادم ... همراه پري لباس پوشيدم و وقتي به خودمون اومديم تو دفتر مجله بوديم ... گفتن آقاي احمدي تو دفتر سردبيره و بايد منتظرش بشينيم ... پري با كلي ناز و عشوه گفت دوستشه! حالا من مونده بودم اگه يه آشنا اون وسط پيدا بشه اين چه خاكي تو سرش مي ريزه؟ دختره هم به جوري به پري نگاه كرد و گفت بايد منتظر بمونيم ... رفتيم نشستيم روي مبلايي كه چيده بودن و مشغول ورق زدن مجله ها شديم ... پري چرت و پرت مي گفت و منم جوابشو مي دادم ... يه پسره هم نشسته بود جلومون و با اخماي در هم مجله ورق مي زد ... اووه! انگار با خودش هم قهر بود ... اينو پري يواشكي در گوشم گفت ... يهو در اتاق سردبير باز شد و يه پسره اومد بيرون ... پري از جا بلند شد و در حالي كه مي گفت اين خود ياروئه رفت به سمت اتاقش ... منم به دنبالش ... از ديدن ادا اطوار هاي پري موقع حرف زدن خنده ام مي گرفت اما سعي مي كردم خودمو با در و ديوار مشغول كنم كه نخندم ... چه مي كشيد شروين از دست اين! پسره خوب به حرفاي پري گوش كرد بعدم زرت برگشت گفت: - متاسفم! يعني مي خواستم دو تا بزنم تو سر خودم سه تا تو سر اون ... بيشعور نفهم! اينقدر دوست من عشوه خركي ريخت براش انگار نه انگار! حيف اون همه ناز ... قبل از اينكه ما بتونيم حرفي بزنيم همون پسر اخموئه اومد تو و با احمدي مشغول بگو و بخند شدن ... گويا با هم دوست بودن ... نمي دونم چرا اما داشتم پسره رو يواشكي برانداز مي كردم ... بد نبود ... اما خوبم نبود ... خوش تيپ بود! قد بلند ، هيكل ميزون ، مثل ايليا لاغر نبود ، قيافه اش هم درسته كه معمولي بود اما بد آدمو جذب مي كرد ... تو همين فكرا بودم كه يهو اون پسره ، احمدي برگشت سمت ما و خيلي محترمانه بيرونمون كرد ... گويا مزاحم حرف زدنش با دوستش شده بوديم ... من ديگه طاقت نياوردم ... حس مي كردم براي يارو از آب خوردنم راحت تره كه كار ما رو راه بندازه اما داره كرم مي ريزه ... براي همين رفتم جلو و با لحني كه خيلي سعي مي كردم محترمانه باشه گفتم: - آقاي احمدي ... ما كه نگفتيم آدرس خونه اش رو مي خوايم ... يه لوكيشنه ديگه! ما هم عين هزار نفر ديگه مي خوايم بريم اونجا دستمال تكون بديم براش ... هيشكي هم نه و من! براي هيشكي هم نه و گلزار!!!! پري پكيد از خنده و رفت بيرون ... خودمم خنده ام گرفته بود ... اما جلوي خودمو گرفتم ... يه قدم رفتم نزديك تر و با هزار بدبختي گفتم: - من ازتون خواهش مي كنم .... يارو يه جوري نگام كرد انگار داره به چندش ترين موجود عالم نگاه مي كنه و گفت: - حرفو يه بار مي زنن ... بفرما بيرون خانوم! برو از يه جا ديگه آدرس بگير ... عجب گيري افتاديما! حس كردم خيلي ضايع شدم ... پسره عوضي! جلوي دوستش خيلي كنفم كرد ... حالا انگار دوستش چه خريه! خودش كيه كه دوستش باشه ... به درك نده! من كه كشته مرده ديدن اين مرتيكه نيستم! عين خودش نگاش كردم و رفتم از پارتيشن بيرون ... پري پريد طرفم و گفت: - واي ... واي ياس فك كون ! منا تو دو تا دستمال بيگيريم دَسِمون آ هي برا اين تكون بديم ... هورا ماشالله باريك! دمت گرم ... اينارَم بايِد بگيم ... اينا رو مي گفت و غش غش مي خنديد ... گفتم: - هيس لال شو بذار بيبينم بين حرفاش به دوسش نيميگد كوجاس! - به به ! پوآرو! راست مي گي بذا گوش كونيم ... دوتايي گوشمون رو به در پارتيشن نزديك كرديم ... از چيزي كه شنيدم آمپرم چسبيد ... دوستش دقيقا آدرس گلزار رو مي خواست و اون مرتيكه خيلي راحت نوشت داد دستش ... ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم ... پري هم نتونست جلومو بگيره پريدم تو ... با نفرت به دوستش اشاره كردم و گفتم: - فقط براي ما خلاف قوانينه! براي اين آقا قانونيه هان؟!!! اينجا هم پارتي بازي ... به تته پته افتاده بود ... گفت: - خانوم محترم .. ديگه نتونستم دهنمو بسته نگه دارم ... داد كشيدم: - جمعش كن! خانوم محترم ... خانوم محترم ... اگه يه كاري رو نمي كني خوب نكن ... ولي ديگه فرق هم بين ادما نذار ... هان چيه چشمت افتاد به دو تا دختر شهرستاني؟ گفتي بذار بهشون بخندم؟ واقعا اين من بودم كه اونجوري داشتم هوار هوار مي كردم؟ چه حالي مي داد!!! پسره يهو به خودش اومد ... - اين آقا خبرنگاره ... مال يه مجله ديگه است ... حق داشتم بهش ادرس رو بدم ... شما هم بفرما بيرون داد و هوار كني نگهبان ساختمون رو خبر مي كنم ... بفرما خانوم ... مي دونستم داره مث سگ دروغ مي گه ... اما نمي تونستم ثابت كنم ... هر چي مي گفتم بازم دور دست اون بود ... اون دوستش بود و مي تونست هر چي كه مي خواد در موردش بگه! تصميم گرفتم برم از اونجا بيرون ... حس خفقان بهم دست مي داد ... بدون حرف رفتم بيرون ... لحظه اخر زل زدم توي چشماي سياه اون پسره كه حالا آدرس رو داشت ... نكبت عوضي! كاش مي شد همه پسرا رو بكشم! به خصوص اين يكي رو كه منو بدجور ياد ايليا مي انداخت ... اينم يه عشق گلزار بود لابد ... وگرنه دليل ديگه اي نداشت كه بخواد دنبال آدرس گلزار بگرده! پري دستمو كشيد و رفتيم بيرون ... با سرعت از ساختمون زدم بيرون ... پري هم پشت سرم تند تند مي گفت: - خر نشو! الان مي ياد بيرون مي ريم دنبالش آدرسا مي جوريم ... چِده اينقد حرص مي خوري ... آروم باش ... ما اِز راهي خودمون وارد مي شيم ... داشتم به نصيحت هاي پري گوش مي كردم كه پسره اومد بيرون ... با افسوس برامون سري تكون داد و خواست بره كه ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم ... انگار داشتم اين حرفو به ايليا مي زدم ... بلند داد كشيدم: - از پسرايي كه عشق گلزارن متنفرم ... بار يه جوري نگام كرد كه انگار داره به يه موجود چندش نگاه مي كنه ... بعدم نگاشو دزديد و راهشو كشيد رفت ... پري داشت تند تند در گوشم مي گفت: - دِ مِگه دارم با خر حرف مي زِنم؟ بذا بِرِد تا بريم دنبالش ... سكوت كردم ... ولي نفس نفس مي زدم ... پسره با سرخوشي ازمون فاصله گرفت ... پري دستمو كشيد و مجبور شدم دنبالش برم ... گفتم: - اِز كوجا معلوم داره مي رد همونجا؟ - خب حالا امتحانش كه ضرر ندارِد يهو رفت! بعد با هيجان گفت: - بدو سوار تاكسي شد ... ================== برســــــام صبح ، بدون اينكه صبخانه بخورم ، راهي دفتر روزنامه رضا شدم ، دفتر برعكس عصر ديروز ، خيلي شلوغ بود ، داشتم دنبال رضا مي گشتم كه دختر جووني اومد سمتم و گفت : با كسي كار دارين آقا؟ سرم رو به چپ و راست تكون دادم و بي توجه به سوالش ، رفتم سمت قسمت پارتيشني رضا، اما اتاقش خالي بود! دختره عين كش به من چسبيده و دنبالم راه افتاده بود ... مثل اينكه مجبور بودم جوابشو بدم ، به اجبار گفتم : دنبال آقاي احمدي مي گردم. نيستن؟ دختره يا اونجا كاره اي بود، يا خيلي فضول تشريف داشت : چيكارشون دارين ؟ با حرص گفتم : يه كار خصوص دارم باهاشون . سين جيم كردن يارو ادامه داشت : از آشناهاشون هستين؟ كلافه شدم و گفتم : بله خانم ... دوستشونم .... ، حالا هستند يا نه ؟ دختر جوون كه يه كم از برخوردم ناراحت شده بود گفت : خوب حالا ... چرا مي زنين ؟ الان پيش سردبيرن ، همين جا بشينين تا بيان . بعد هم به حالت قهر روش رو ازم برگردوند و رفت سر كارش . انگار من دوست پسرشم! چه ناز و غميشي هم مي ياد براي من! نكبت! رفتم نشستم روي نيم ست چرمي كه اون وسط چيده بودن، روي كاناپه روبروم دو تا دختر نشسته بودن و داشتن مجله هاي روي ميز رو ورق مي زدن ... يكيشون كه كلي گوشت اضافه داشت به اون يكي گفت: - ببين بيشتر مصاحبه با بازيگرا رو همين احمدي انجام مي ده شرط مي بندم تنها كسي كه اينجا از لوكيشن گلزار خبر داره خودشه ... حالا كاش فقط پا بده! همين كه تو حرفاشون اسم گلزار رو شنيدم كنجكاو شدم و گوش تيز كردم ... اون يكي با مجله اي كه تو دستاش لوله كرده بود زد توي سر دختره و گفت: - پري ... خريا! پا بده يعني چي چي ؟ انگار مي خَيم بريم بِش شماره بِدِيم! - خر تويٌ احمق! دِ اِگه اون بِمونٌ آدرسا نَدِدً كه از هيچ جا نيميتونيم گير بياريم ... لهجه اصفهاني غليظشون داشت منو به خنده مي انداخت ... كم مونده بود غش غش بخندم، اون يكي دختره گفت: - فوش نده كه فوشِدٌ مي دما! خوب اين نشد يكي ديگه! مِگه فقط اين مجله آدرسي گلزارا دارِدٌ؟ محو حرف زدن اونا شده بودم كه صداي بسته شدن در اتاق سر دبير اومد. نگام چرخيد اون سمت، رضا اومد بيرون . از جا كه بلند شدم، صداي دختر تپله هم بلند شد: - وخي ياس! فك كونم همينه! اون يكي دختره هم بلند شد و تا من اومدم برسم به رضا اونا زودتر از من پريدن تو اتاقك رضا بيچاره اصلا منو نديد! دنبالشون راه افتادم و پشت در اتاق ايستادم ... همون تپل تره داشت با ناز و ادا از رضا مي خواست لطف كنه و آدرس رو بده ... جالبي كار اينجا بود كه ديگه لهجه نداشت ... اون يكي دختر هم ايستاده بود كنار ... نمي دونم چرا حس مي كرده اين دختره استرس داره ... دو تا دختر عشق گلزار! مث فرناز! حالمو به هم مي زدن ... يه مشت بچه كه معلوم نبود قراره كي بزرگ بشن! دختره خوب كه زبون ريخت رضا با يه كلمه سرتاپاشو قهوه اي كرد: - متاسفم خانوم ... داشتم مي تركيدم از خنده ... ولي جلوي خودم رو گرفتم و رفتم تو ... دختره هنوز داشت بال بال مي زد ... رضا بي توجه به اون اومد سمت من و گفت: - به! ببين كي اينجاست! چطوري پسر؟ چه با معرفت شدي ... هر روز هر روز به من سر مي زني! بي توجه به دخترا كه هر دو داشتن با چشاشون درسته قورتم مي دادن خودمو انداختم رو صندليش و گفتم: - بايد جبران مافات كنم ديگه ... مشغول زير و رو كردن وسايل روي ميزش شد و گفت: - دمت گرم! حالا تهران بهت خوش مي گذره؟ تا كي هستي؟ -بد نبوده ... يه كم روحيه م بهتر شده ... هستم حالا يه چند روزي ... بيچاره رضا خبر نداشت من براي چي موندگار شدم ... رضا : ايشالا كه بهترم ميشه ، پس ديگه واجب شد با اون هتله تسويه كني و بياي خونه من ... يه كلبه خرابه داريم ... خنديدم و گفتم :! پس چي؟ وظيفته چند روز مهمونداري كني ... تا وقتي كه تهرانم انقدر دور وبرت مي چرخم تا خودت از تهران پرتم كني بيرون ! رضا : بابا قلمبه معرفت ! من كه از ديشب فقط تحت تاثير جبران مافاتتم ! مهمونداري هم رو چشمم ... نگاهي به دخترا كردم ... دلو زدم به دريا و گفتم: - امروز اومدنم اينجا يه دليل ديگه هم داره! رضا چپ چپي به دخترا نگاه كرد و گفت: - خانوما! من كه جوابتون رو دادم ... بفرماييد ديگه ... اين كار براي من مسئوليت داره ... تا شب هم كه وايسين من مي گم نه ... اون يكي دختره كه ساكت تر بود اومد جلو و گفت: - آقاي احمدي ... ما كه نگفتيم آدرس خونه اش رو مي خوايم ... يه لوكيشنه ديگه! ما هم عين هزار نفر ديگه مي خوايم بريم اونجا دستمال تكون بديم براش ... نمي دونم اين حرفش چي توش داشت كه دوستش غش غش خنديد و رفت بيرون ... دختره جلف! دختره بي توجه به دوستش اومد جلوتر و از بين دندوناش به زور گفت: - منم ازتون خواهش مي كنم ... رضا ديگه نرمش به خرج نداد و محكم گفت: - حرفو يه بار مي زنن ... بفرما بيرون خانوم! برو از يه جا ديگه آدرس بگير ... عجب گيري افتاديما! دختره نگاه پر نفرتي حواله رضا كرد و رفت از اتاق بيرون ... اما صداي پچ پچ خودشو و دوستش رو هنوز پشت پارتيشن ها مي شد شنيد ... رضا چرحيد سمت من و گفت: - اوف! عجب آدمايي پيدا مي شنا! اين گلزار هم ما رو كشت با اين طرفداراش ... پوزخندي زدم و گفتم: - يه ذره قيافه داره ... اينقدر طرفدار داره ... اگه بازيش هم خوب بود كه ديگه لابد كشته مي داد! رضا خنديد و گفت: - والا ... خوب حالا كارت رو بگو ... من در خدمتم ... حالا با اون همه شعار و چرند و پرند مونده بودم درخواستم رو چه جوري بگم! يه ذره من من كردم و دست آخر گفتم: - راستش ... منم ... آدرس لوكيشنه يكي از اين بازيگرا رو مي خوام ... با تعجب گفت: - مي خواي چي كار؟ - كار دارم باهاش ... - فكر كردي بري سر لوكيشن مي توني يارو رو ببيني؟ خدا تا آدم و خبرنگار اونجان ... - نه نمي خوام باهاش حرف بزنم ... رضا چيزي نپرس ... كار دارم ... كارم هم شخصيه ... رضا نفس رو فوت كردم و گفت: - خوب باشه ... كيو مي خواي حالا؟ يه كم به در و ديوار نگاه كردم ... رضا زل زده به من چشمامو بستم و با حرص گفتم: - گلزار ... همين كه چشمامو باز كردم ديدم رضا داره تند تند روي كاغذ يه چيزي يادداشت مي كنه ... حتي يه كلمه هم نپرسيد! دمش گرم ... آدرسو گرفتم و اومدم تشكر كنم كه دختر لاغره پريد تو ... من و رضا با تعجب نگاش كردم ... دختره با نفرت به من اشاره كرد و گفت: - فقط براي ما خلاف قوانينه! براي اين آقا قانونيه هان؟!!! اينجا هم پارتي بازي ... رضا كه بيجاره مونده بود چي بگه با من من گفت: - خانوم محترم ... - جمعش كن! خانوم محترم ... خانوم محترم ... اگه يه كاري رو نمي كني خوب نكن ... ولي ديگه فرق هم بين ادما نذار ... هان چيه چشت افتاد به دو تا دختر شهرستاني؟ گفتي بذار بهشون بخندم؟ رضا خودشو جمع كرد و گفت: - اين آقا خبرنگاره ... مال يه مجله ديگه است ... حق داشتم بهش ادرس رو بدم ... شما هم بفرما بيرون داد و هوا كني نگهبان ساختمون رو خبر مي كنم ... بفرما خانوم ... بيچاره دختره هيچي ديگه نتونست بگه ... فقط اينبار نگاه نفرت بارش رو به من دوخت و با دوستش كه داشت دستش رو مي كشيد رفت بيرون ... ببين عشق گلزار به كجا رسونده بودش! رو به رضا گفتم: - شرمنده ... برا ي توام دردسر شد ... -بيخيال بابا ... هر چند وقت يه بار پيش مي ياد اين قضايا ... مي خواي تو الان برو سر لوكيشن ... من اينجا امشب تا ساعت نه كار دارم ... بعدش برگرد تا با هم بريم خونه من ... با هتلت هم تسويه كن ... - بيخيال بابا ... شوخي كردم مزاحمت نمي شم ... - به قول اين دختر سليطه هه جمع كن بابا! خنده ازش خداحافظي كردم ، و زدم از اونجا بيرون ... بايد هر چه سريع تر خودمو به لوكيشن مي رسوندم ... همين كه از دفتر مجله زدم بيرون دو تا دخترا رو ديدم كه جلوي در كمين گرفتن ... دختر لاغره خيز گرفت به طرفم كه دختر تپله دستشو كشيد و شروع كرد تند تند يه چيزايي بهش بگه ... با افسوس سرمو براي دختره تكون دادم و خواستم يه تيكه بارش كنم كه داد كشيد: - از پسرايي كه عشق گلزارن متنفرم!!! كي به كي مي گفت ... با نفرت نگاش كردم و بدون حرف راهمو كشيدم رفتم ... منم از دخترايي مثل اون بيزار بودم! بيزار! برســـــــام بدون توجه به شكلكهايي كه در مياوردند ، رفتم سرخيابون و يه در بست گرفتم واسه خيابون فرشته كه لوكيشن اونجا بود . در طول راه فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه اگه فرناز رو اونجا ديدم چه واكنشي نشون بدم ، برم سمتش ؟ نرم سمتش ؟ بدون اينكه من رو ببينه خبرش رو به خونوادش بدم يا ندم ؟با اينكه فرناز برام تموم شده بود اما نمي دونم چرا دلم نمي خواست توي لوكيشن ببينمش ، اصلا نمي ديدمش راحت تر بودم ، هم مجبور نبودم به فكر يه برخورد درست حسابي باشم ، هم اعصابم نمي ريخت به هم . آقا رسيديم ... با صداي راننده از فكر و خيال اومدم بيرون ، از ماشين پياده شدم و از پنجره كنار راننده كرايه رو پرسيدم : چقدر شد ؟راننده چند بار سرش رو تكون داد كه يعني داره حساب مي كنه و بعدش گفت : مي شه ده تومن . آمپر چسبوندم : ده تومن ؟؟؟ از خيابون شريعتي من رو آوردي فرشته ، راهي كه يه ربعم نشد بعد ده تومن ؟ مگه سر گردنه س عمو ؟دست كردم تو جيبم و پنج تومن درآوردم و از شيشه پنجره انداختمش رو صندلي كنار راننده : اينم زيادته . راننده كه عصباني شده بود سريع از ماشين پياده شد و اومد باهام در گير بشه كه همون لحظه يه ماشين پليس جلوش سبز شد ، راننده هم كه رنگش پريده بود آروم گفت : يادم باشه مسافراي غربتي رو سوار نكنم ..بعد هم سوار ماشينش شد و هر چي حرص داشت سر گاز ماشين خالي كرد و رفت ، پليس كه شايد اصلا متوجه ما هم نشده بود، آروم آروم از منطقه دور شد . لباسامو صاف و صوف كردم راه افتادم، بايد خونه پلاك 41 رو پيدا مي كردم. لوكيشن تو خونه بود يعني؟! بعد منو بدون كارت خبرنگاري راه مي دادن؟ تو خونه چه خبر بود؟ مي رفتم چي مي گفتم؟ كاش شلوغ باشه، همينطور كه تو پشت صحنه ها مي بينيم الان پست در خونه غلغله باشه! اونجوري راحت تر مي تونم كارمو پيش ببرم، اما تو يه خونه كه همه همو مي شناسن ... خونه رو پيدا كردم، دور و اطرافش كه حسابي خلوت بود، با ترديد زنگ رو فشردم چند دقيقه بعد يك نفر كه حدس زدم بايد مسئول تداركات باشه اومد و در رو باز كرد ، تا چشمش به من افتاد گفت : با كسي كار داشتين ؟يه لحظه موندم چي بگم ، اما سريع به خودم مسلط شدم و گفتم : من از دوستان آقاي احمدي هستم ، رضا احمدي ... خبرنگار مجله فيلم روز ... .مثل اينكه ايشون فردا قرار مصاحبه دارند ، براي همين اومدم سوالا رو بدم به عواملي كه قراره باهاشون مصاحبه بشه كه مشكلي پيش نياد. مسخره ترين بهونه رو آوردم، منتظر بودم يارو درو بزنه به هم ولي در كمل ناباوري از جلوي در رفت كنار و گفت بفرمايين . منم از خدا خواسته وارد شدم ، لوكيشن ، يه خونه بزرگ بود با يه حياط خيلي بزرگ ، چند دقيقه اي طول كشيد تا حياط رو طي كردم و به ساختمون رسيدم، تو همون مدت كوتاه داشتم فكر مي كردم به اينكه مي خوام برم اون تو چي كار كنم! من كه سوالي نداشتم، حرفي هم نداشتم. دلمو زدم به دريا گفتم مي ره تو ، به درك! بعدش هم يه بهونه اش جور مي كنم و جيم مي زنم، همين كه اين يارو منو شناخت كافيه ، حالا مي تونم به بهونه هاي مختلف هي سر بزنم ....وارد خونه كه شدم خوشبختانه عوامل مشغول استراحت بودند ، منم از همونجا كه بودم يه نگاه سر سري انداختم اما گلزار رو نديدم ، يه نفر داشت واسه عوامل چاي مي برد كه صداش كردم و اومد پيشم ، بهش گفتم : گلزار نيستش ؟طرف يه نگاهي به من انداخت و گفت : نه ، امروز قبل از ظهر رفت . _نمي دوني فردا كي مياد ؟ _والا نمي دونم ، چون آخر هر روز تازه عوامل مي شينند و برنامه ريزي مي كنند كه چه موقع كدوم بازيگر آفيش بشه ، اصلا ممكنه فردا آفيش نشه نمي دونستم بايد خوشحال بشم يا ناراحت، من كه اصلاً به گلزار كاري نداشتم! مي خواستم مچ فرناز رو بگيرم. اما خوب محال بود فرنار بتونه داخل اين لوكيشن بياد، هر كسي رو كه راه نمي دن! بايد بفهمم لوكيشن هاي فضاي بازشون كي و كجاست؟بعدازردتعارف چايي يارو،ازش تشكركردم. بايد مسئول تداركات رو دوباره پيدا مي كردم و ازش سوال مي كردم. توي سالن بززرگ اونجا يه نگاه انداختم ولي نديدمش، دوباره يارو كه چايي مي گرفت از جلوم رد شد، سريع كشيدمش سمت خودم و گفت: - مي دونين مسئول تداركات كجاست؟ - گويا زنگ زدن رفت درو باز كنه ... سرمو براش تكون دادم و بي حرف زدم از خونه بيرون. دم در حياط مسئوله رو ديدم كه داره با دو تا دختر جر و بحث مي كنه، نزديك تر كه شديم صداشون واضح تر شد: - خانما شما مثل اينكه حرف تو گوشتون نمي ره! بدون هماهنگي نمي شه وارد بشين! الكي كه نيست تازه نگاهم به دو دختري كه دم در بودند ، افتاد ... همون دختراي عشق گلزار تو مجله بودند ... آدرس اينجا رو از كجا گير آورده بودند ؟! مسئول تداركات با خستگي گفت: - بفرماييد واسه ما دردسر درست نكنين ... با پوزخند رفتم جلوشون ، يه نگاهي به لاغره انداختم و گفتم : بالاخره موفق شدين آدرس رو بگيرين ! ولي متاسفانه عشقتون امروز تشريف بردند ...فردا بياين ..البته اگه باشن ! دختره با غيظ و جيغ جيغ كنون گفت: - چطور اين يارو تونست بياد تو! انگار من خار شده بودم رفته بودم تو چشم اين، خشن نگاش كردم و معني نگام فقط يه چيز بود! ببند! دختره هم غد و لجباز زل زد بهم. نگامو از چشماي گرد سياهش دور كردم و به مسئول تداركاته كه گيج و ويج به ما دو نفر نگاه مي كرد گفتم: - داداش، لوكيشن خارج از خونه ندارين؟! نفسش رو فوت كرد و گفت: - براي چي؟ - براي عكس مي خوايم، قراره چند تا عكس بگيريم براي كنار مصاحبه تو مجله چاپ كنيم. مي خوام تو فضاي باز باشه ... چه دروغايي به هم مي بافتم! يارو سرشو تكون داد و گفت: - چرا ... هفته آينده مي ريم بام تهران ، سه شب اول هفته از ساعت دوازده شب تا پنج صبح سه شب آخر هم از شش صبح تا سه ظهر ... خوب به اون چيزي كه مي خواستم رسيدم! احتمالا اونجا حسابي شلوغ مي شد، لبخندي زد و با تشكر بدون توجه به دخترا زدم از خونه بيرون .تصميم داشتم سري به هتل بزنم ... بعد ازتسويه كردن حسابم با هتل كه زياد هم طول نكشيد راهي دفترروزنام هشدم . مثل ديروز فقط رضا مونده بود تو دفتر ، تا من رو ديد اومد سمتم و گفت : چه به موقع اومدي ! اتفاقا همين الان كارام تموم شده بود و داشتم جمع و جور مي كردم . خنديدم و گفتم : من هميشه وقت شناس بودم ... يادته دبيرستان ؟ خنديد و گفت : آره .. از بچگي تو خونت بود اين سر وقت اومدنت ! ... راستي چي شد ...تونستي اوني رو كه مي خواي ببيني ؟ رضا فكر مي كرد رفتم گلزار رو ببينم، براي همين گذاشتم تو فكر خودش بمونه و گفتم: - نه .. از شانس من امروز زودتر كارش تموم شده بود . رضا كه تمام وسايل روي ميزش رو جمع كرده بود ، كيفش رو برداشت و با هم از دفتر اومديم بيرون : اشكال نداره ، امروز نشد ، فردا ! فردا نشد پس فردا .. بالاخره مي بينيش ...شك نكن. - نه بابا ، به اين راحتي هام نيست ، امروز كلي خالي بستم تا گذاشتند برم تو . از ساختمون خارج شده بوديم و داشتيم سوار ماشين رضا مي شديم كه گفت : اونم حله ! غصه نداره كه ... ديگه راه افتاده بوديم كه گفتم : چجوري حله ؟ تو مياي باهام ؟رضا : نه ! يه فكري تو سرمه ، كه تو خونه بهت مي گم . نيم ساعت بعد جلوي خونه رضا بوديم ، خونه ش نزديكي هاي ميدون آزادي بود . ماشين رو جلوي در خونه پارك كرد و با هم پياده شديم ؛ با تعجب گفتم : جايي مي خواي بري؟رضا : نه چطور؟ -آخه ماشين رو نذاشتي تو پاركينگ رضا خنديد و گفت : پاركينگ ؟ اين آپارتمان سه طبقه فسقلي پاركينگش كجا بوده ؟!.... بعد هم در رو باز كرد و با هم از راه پله هاي باريك آپارتمان رفتيم تا به طبقه سوم رسيديم ، هر طبقه فقط يه واحد داشت ... رضا در رو باز كرد و گفت : اينم از كلبه درويشي ما ! بفرماييد تو ! رفتم تو ... چه خونه كوچيكي بود ؟ فكر كنم كلا هفتاد متر مي شد ، يه هال كوچيك ، يه آشپزخونه كوچيكتر كه روبروي ما بود و يه اتاق كه سمت چپ ما قرار داشت . روي نيم ست چوبيش نشستم و رضا براي پذيرايي رفت تو آشپزخونه . -اومديم خودتو ببينيم ، تو كه همه ش تو آشپزخونه اي ! رضا با دو تا بشقاب ميوه اومد و بعد از اينكه گذاشتشون روي ميز ، روي مبل كناريم نشست : خوب حالا هم از آشپزخونه اومدم بيرون تا خوب ببينيم ! با لبخند.... به دور و برم نگاه كردم و گفتم تنها زندگي مي كني ؟رضا كه مشغول پوست كندن سيب بود گفت : الان آره ...اما همين ماه پيش يه دانشجو باهام زندگي مي كرد ، ديگه درسش تموم شد و رفت پي زندگيش . -حالا دانشجوئه دختر بود يا پسر ؟! رضا با دهن پر زد زير خنده و گفت : بميري برسام ! خوب معلومه پسر بوده . -پس چرا زن نمي گيري؟ رضا : هنوز مثل شما جرات نكرديم اقدام كنيم .... تو چي ؟ از زندگيت راضي اي ؟آهي كشيدم و گفتم : اي .. بد نيست . رضا : آهت خيلي سوز داشتا ! بگو ببينم چي شده ؟ -هيچي ديگه ، بعد از دوسال نامزدي ، ديدم توان مالي شروع زندگي رو ندارم .. فرنازم ناراحت شد ، با هم تمومش كرديم مجبور بودم اينطوري بگم! چي مي گفتم به رضا؟ كه نامزدم به خاطر عشق به يه بازيگر پشت پا زده به زندگيش؟رضا با تعجب گفت : همين ؟ يعني تموم شد ؟به همين راحتي ؟آره تموم شد .. فقط به خاطر بيكاري ... رضابا ناراحتي زد سر شونه ام و گفتم: - واقعاً متاسفم پسر ... لبخند تلخي زدم و گفتم: - نباش! همه چي گذشت ديگه، بيخيال ... اونم سعي كرد مثل من لبخند بزنه و گفت: : گفت : هنوزم دنبال كار مي گردي ؟! -آره ..چيه ؟ جايي سراغ داري ؟رضا:خوب بيا تو كلاساي خبرنگاريمون ثبت نام كن ، يه ماه و نيمه مدركت رو مي گيري و همونجا سفارشتت رو مي كنم تا مشغول بشي ، جا هم خواستي اينجا در خدمتته .... نظرت چيه ؟ فكر كردم ، پيشنهاد بدي نبود ، هرچي بود از بيكاري و احساس پوچي كردن خيلي بهتر بود ... ...اما براي اين كار مجبور بودم بيخيال شهر خودم و خونواده ام بشم. اصولاً پسر وابسته به خونواده اي نبودم، من مي تونستم با اين قضيه كنار بيام بايد فقط مامان رو راضي مي كردم. حقيقتاً هيچ ميلي به برگشتن به شهرم نداشتم، گوشه گوشه اونجا منو ياد فرناز و خاطراتمون مي انداخت. از اون طرف داشتم فكر مي كردم اگه فرناز بفهمه اومدم تهران فك مي كنه به خاطر اون اومدم ... لعنتي! به خودم كه نمي دونستم دروغ بگم، همه اش دنبال يه راهي بودم براي دوباره با فرناز بودن ... دوست داشتم يكي بزنم پس كله خودم ... اصلا نفهميدم چي شد كه گفتم: پيشنهاد خوبيه ... هستم ! يــــــــــــــــــاس پري زد تو كمرم و گفت: - بيا بريم ديگه فَميديم كوجا بايد بِجوريمشون ... - پري نيميدونم توام حسي مَنا داري يا نه ... اما خيلي دلم مي خواد اين يارو ... پِسِر خَبِرنگاره را بيگيرم سير بِزِنم. خنديد و گفت: - تو را كه اِگه وِل كونم همه پِسِرارا مي گيري مي زِني ... - حالا چي كار كونيم؟ - بريم يُخده من خِريد دارم ... چيزايي كه مي خواما بِخريم آ بِريم خونه من ... يه چيزي بِپِزَم دوري هم بخوريم آ بِريم سَري شيطوني ... با خنده كيفمو كوبيدم تو سرش و گفتم: - كوفت ... *** - اَاَ ! چه خَبِرس ياس! تو اين شلوغي اينا چيطوري مي خوان فيلم برداري كونن؟ - چه مي دونم! اون يارو گلزاره؟ - كدوم يارو؟ - اون كه كتي مشكي تَنِشِس ... - آره ، آره خودِشِس! - گوجه گنديدِد آمادِس؟ غش غش خنديدم و گفتم: - درد ! پري ... صداي داد يه مرده توي يه چيزي شبيه بلندگو همه رو ساكت كرد: - خانوما، آقايون ، خواهشاً سكوت رو رعايت كنين داريم مي ريم براي ضبط ... صداي هيس هيس بلند شد و دنبالش همه ساكت شدن، پري در گوشم پچ پچ كرد: - بپا يه وَخ اين وسط كاري نكوني، همچين سكوت شَدِس كه صداش به گوشي خودي گلزارم مي رِسِد ... مي خواستم بزنم زير خنده ولي همچين اونجا ساكت شده بود كه مي دونستم بخندم آبروم مي ره. ريز ريز خنديدم و دستمو گرفتم جلوي دهنم، پري دست بردار نبود ادامه داد: - البته طوريم نيس، بلند بوگو گلزار جون به افتخاري شوما ... صداي تذكر دوباره مرده اينبار هر دومون رو خفه كرد، حوصله م حسابي سر رفته بود، چند پلاني گرفته بودن و جناب گلزار رفته بودن نشسته بودن روي يه صندلي و داشتن قهوه ميل مي كردن. غر زدم: - پري ، منا تو اين تِه نيشِسيم ، كه چي چي؟ بيا بريم عامو خَسه شدم! تو سري اين كه هر چي بِزِنيم زِرتي مي گيرن مي بِرَنِمون زندان ، نگهبانا را بيبين! - خوب بيشين حالا كه اومديم يَخده بيبينيم ، دو سالِس تِرونم يه بارَم نَيمِده بودم سري يكي اين لوكِيشِنا! - اين دارِد مي رِد رو اعصابي من! نيگا كون دخترا چه جوري دارن قربون صدقِش مي رَن! - ياس! صداي متعجبش منو هم متعجب كرد: - هان؟ - وخي! وخي اونجا را بيبين! از لب جدول بلند شدم و گفتم: - كوجا؟ با انگشتش به سمتي اشاره كرد و گفت: - اين همون پِسِره نيس كه تعقيبش كرديم؟ انگشتش رو دنبال كردم و رسيدم به جايي كه يه دختر پسر داشتن يه جورايي با هم دعوا مي كردن! حق با پريا بود، پسره همون پسره بود! كنجكاو از جام بلند شدم و گفتم: - يعني چيتو شُدِس؟ - نيميدونم! بيا بريم يُخده جلو ... رسماً راه افتاديم دنبالشون! دختره داشت با غيظ مي گفت: - به تو چه؟!!! به تو چه ربطي داره؟ تو ديگه تو زندگي من عددي نيستي! پسره با خشم گفت: - خفه شو فرناز براي من صداتو نبر بالا! تو اومدي تو اين خراب شده درس بخوني يا بيفتي دنبال گنده كاري؟! - گفتم به تو ربطي نداره!! يه كاري نكن جيغ بكشما! - جيغ بكش ببين چه طوري دندوناتو مي ريزم تو دهنت! - چي؟!!! تو به چه حقي با من اينطوري حرف مي زني؟ برسام انگار نمي خواي بفهمي؟ من و تو از هم جدا شديم! صداي پري در گوشم بلند شد: - يا امامزاده بيژن! بيبين چي چي مي گِد! يعني اين پِسِره زن داشتِس طلاق داده؟ بِش نيميادا! سريع گفتم: - هيس! پسره گفت: - ببين فرناز، يا دست از اين مسخره بازيات بر مي داري، يا مجبورم به خونواده ات همه چيو بگم! يه بار آبروت رو خريدم ، اما هنوز براي پدر مادرت احترام قائلم، تو حق نداري با آبروي اونا بازي كني! - هه هه! چه حرفا! يه جوري حرف مي زنه انگار اومدم چي كار كنم! اين همه دختر اينجان دارن با آبروي خونواده هاشون بازي مي كنن؟ برسام به چه حقي راه افتادي دنبال من؟ هان؟! تو تو تهران چه غلطي مي كني؟ پسره كه حالا مي دونستم اسمش برسامه چند قدم عقب رفت، سرشو به نشونه تاسف براي دختره تكون داد و اومد يه چيزي بگه كه نگاش افتاد به من و پري. سريع رومو برگدوندم انگار حواسم اصلاً نبوده! اما يارو عين شير زخمي اومد به سمت ما: - هي!!! چيه؟ اومدين سينما؟ سينما از اونطرفه! گلزار جونتون هم تا لحظاتي ديگه باز هنر نمايي مي كنن! به چه حقي دارين به ما نگاه مي كنين؟ قبل از پري من رفتم جلو ، رخ به رخش ايستادم و گفتم: - خدا شفات بده! كي به تو نگاه مي كنه؟! بعدش هم مي خواي كسي نگات نكنه تو يه جاي عمومي هوار نزن! دختره از غفلت پسره سو استفاده كرد و سريع جيم زد و توي جمعيت گم شد، پسره تا به خودش اومد دختره رفته بود. داد كشيد: - فرناز! اما ديگه دختره نبود، خيز گرفت سمت من و گفت: - دختره رواني! همه اش تقصير توئه ... دستمو تو هوا تكون دادم و گفتم: - برو بابا! خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه! خودت عين سگ هار ... جوري پريد سمتم كه گفتم كتكه رو خوردم، رخ به رخم ايستاد و گفت: - حرف دهنت رو بفهما! زر مفت بزني نشونت مي دم با كي طرفي ... حقيقتاً لال شدم، پري اومد جلو و گفت: - هوي يارو! خودتو افسار كن! اعصابت از دست زنت خورده، چرا سر دوست من خالي مي كني! رواني ... بعدم بي توجه به پسره كه هنوز نفس نفس مي زد، دست منو كشيد و گفت: - راه بيفت بريم، اين جماعِت روز به روز دارن خل تِر مي شند! دنبال پري كشيده شدم، لحظه آخر دوباره چرخيدم سمت پسره، دستشو كرده بود تو موهاش و زل زده بود به جمعيت، همون سمتي كه دختره گم و گور شد ... ============== برســــــــــــــــام حال خودم رو اصلا نمي فهميدم ، نمي دونستم مقصر حال الان من كيه ؟ فرناز ؟ كه عشق بچگونه ش رو به من ترجيح داد ؟ من ؟ كه باز اون كنج دلم يه جايي واسه برگشتن فرناز گذاشته بودم و به اميد همين اتفاق كوبيدم اومدم تهران ؟ يا اين چاق و لاغر ورژن اصفهان كه باعث شدن گمش كنم ، شايدم گلزار .. نمي دونم . فقط داشتم راه مي رفتم ، كجا ؟ اينو هم نمي دونستم ، فقط مي دونستم انقدر بايد راه برم تا آروم شم ، اما مگه فكر فرناز مي ذاشت ؟ كلمه به كلمه ي جر و بحثمون پشت سر هم تو ذهنم تكرار مي شد ، اين همون فرناز خودم بود ؟ هموني كه تا چند ماه پيش بدون اون نمي تونستم نفس بكشم ؟ اين همون فرنازي بود كه تا دوستت دارم رو بهم نمي گفت روزش شب نمي شد ؟ باورم نمي شد كه فرناز به خاطر روياهاي بچه گونه ش اينجوري يه زندگي رو از هم بپاشونه و رابطه دو تا خونواده رو بريزه به هم يا امروز ، اينجوري جلوي جمع شروع كنه به داد و بيداد كردن و بد و بيراه گفتن ... البته خودم هم عوض شده بودم! من كي مي تونستم با فرناز بد حرف بزنم؟ اما امروز اين كار رو كردم ... ديگه شورش رو در اورده بود ... وقتش بود كه كمي هم با برسام واقعي آشنا بشه ... نزديك غروب بود ، دو ساعتي بود كه داشتم تو خيابونا قدم مي زدم ، يه كم آروم شده بودم براي همين يه تاكسي گرفتم تا متروي قيطريه كه از اونجا برم خونه رضا تو ميدون آزادي ، حوصله اينكه برم دفتر مجله ، نداشتم ... نمي خواستم تو جواب سوالايي كه ازم مي پرسه ، بمونم . تازه مي خواستم به يه دليل درست حسابي فكر كنم واسه منصرف شدنم از كار خبرنگاري ، چون ديگه چيزي نبود كه باعث موندنم تو تهران بشه ، مي خواستم از فرناز مطمئن بشم كه فهميدم هدفش از اومدن به تهران چيه ، مي خواستم مشغول به كار بشم كه شايد اگه روزي سر فرناز به سنگ خورد و كدورت ها رفع شد شرمنده ش نباشم ، اما اون كور سو اميدم امروز به ياّس تبديل شد ، با اتفاقاتي كه امروز بين من وفرناز افتاد ...تمام راه ها واسه برگشتنمون بسته شده بود ، پس ديگه دليلي واسه موندن تو تهران و كار كردن نداشتم ، مي خواستم هر چه زودتر برگردم خونه و خانواده فرناز رو در جريان كارها و علاقه هاي فرناز بذارم ، بايد هر چه زودتر جلوش رو مي گرفتند . اولين كاري كه به محض رسيدن به خونه انجام دادم گذاشتن خريد هام روي ميز آشپزخونه بود. يه كم براي شام خريد كرده بودم ... بعدش هم بدون اينكه لباسمو عوض كنم همونجا روي مبل توي هال دراز كشيدم و چشمامو بستم . حدود يك ساعتي گذشته بود و من از جام تكون نخورده بودم. با صداي باز شدن در چشمامو باز كردم ، رضا با چند تا كيسه پر از ميوه اومد تو . از جام بلند شدم و رفتم كمكش ، واسه اينكه از حال زارم خبردار نشه با يه لبخند مصنوعي بهش سلام كردم و گفتم : سلام بر آقا رضاي خودمون ! مي بينم كه بازار ميوه رو خالي كردي و آوردي اينجا ! رضا يكي از كيسه هاي ميوه رو داد به من و گفت : ديگه كاريه كه از دستم بر ميومد ! بعدش با ديدن خريد هاي شام اخم كرد و گفت: - تو باز خريد كردي؟ - مگه تو نكردي؟ - بابا تو كه هنوز استخدام نشدي ، بذار وقتي حقوق بگير شدي همه شو جبران مي كني ... با لبخندي تلخ گفتم: - بيخيال بابا ، پس اندازمو پس مي خوام براي چي ؟ توي دلم گفتم: - ديگه زندگي واسه خودم ندارم كه بخوام براش پس انداز كنم! با هم ميوه ها رو گذاشتيم توي آشپزخونه و برگشتيم تو هال ، رضا بعد از تعويض لباسش اومد و كنارم نشست : خوب چه خبر ؟ امروز چطور بود ! با همون لبخند مصنوعي گفتم : خبر خاصي كه نبود ، مثل روزاي ديگه ... رضا با ذوق برگشت سمتم و گفت : ولي من يه خبر باحال دارم واست ! كنجكاوانه گفتم : چه خبري ؟ رضا صداش رو صاف كرد و گفت : از فردا استاد تون عوض مي شه ! -خوب اين خبر كجاش خوبه ؟! رضا : خبرش خوب نيست ! اما بقيه ش خوبه ... بقيه شم اينه كه از فردا قراره اين چند چند جلسه آخرو من استادتون باشم ! ذوق و خوشحالي رضا رو كه ديدم از تصميمم واسه بي خيال شدن كار منصرف شدم دلم نمي خواست برنجونمش و بزنم تو ذوقش ، تازه بدم نميومد استاد بازي رضا رو ببينم ، هيچوقت فكرش رو نكرده بودم يه روز رضا رو به چشم استادي نگاه كنم .از اون طرف چرا بايد به خاطر فرناز از زندگيم مي گذشتم؟ شايد آينده من همين جا باشه ... بيخيال فرناز بايد آينده مو مي ساختم، گور باباي فرناز! رضا كه ديد دارم همينجوري نگاهش مي كنم ؛ گفت : چيه ؟! چرا داري اينجوري نگام مي كني ؟! خنديدم و گفتم : دارم به چشم استاد نگات مي كنم ! رضا : خوبه پس ! زياد نگاه كن كه فردا از شدت جذبه م جرات نمي كني سرت رو بياري بالا چه برسه كه بخواي راست راست تو چشام نگا كني ! - من رو از جذبه نداشتت نترسون ! ...مهم اينه كه به واسطه تو ، استخدام ميشم ! رضا قيافه مرموزي به خودش گرفت و گفت : زياد خوش خيال نباش ! چون سيستم آموزشي من يه جورايي متفاوته ، تو سخت گيري هم آشنا و غير آشنا سرم نمي شه! از قيافه ش خنده م گرفته بود ! همينجور با خنده گفتم : اوه ! خدا خودش بخير كنه ! ---------------------- كلاس آموزش خبرنگاري ، تو طبقه بالاي همون دفتر مجله بر گزار مي شد ، تعدادمونم زيادنبود ، 10 نفر بوديم كه هر جلسه حداقل يكي دو تا غايب داشتيم . منم كاري به كسي نداشتم ، هميشه مي رفتم آخر كلاس و وسايلم رو مي ذاشتم روي صندلي كناريم كه كسي نياد بشينه كنارم . كلاس راس ساعت 10 صبح شروع مي شد و رضا استادجديدمون دقيقا سر ساعت با اخمهاي تو هم وارد كلاس شد و فقط با اين جمله : " به خاطر مشكلي كه واسه استاد تون پيش اومده قراره من ادامه تدريستون رو به عهده داشته باشم "و بدون اينكه به من آشنايي بده شروع كرد به درس دادن. داشت در مورد حفظ حريم شخصي افراد مصاحبه شونده و اين ها صحبت مي كرد. تدريسش كه تموم شد با همون حالت جديش رفت نشست پشت ميزش و گفت : هفته ديگه امتحان پايانيتونه ، كه چهل درصد نمره كلتون رو شامل مي شه . يكي از دختراي فعال كلاس كه اومده بود مدركش رو با بالا ترين نمره بگيره و بره از رضا اجازه گرفت و پرسيد : پس شصت در صد بقيه ش چي مي شه ؟ رضا يه نگاه عاقل اندر سفيهي به دختره انداخت و گفت : اگه سي ثانيه تحمل ميكردين جوابتون رو مي گرفتين . دختر بنده خدا كه ديد ضايع شده ، ببخشيدي گفت و سرجاش نشست . رضا بدون توجه به ناراحتي دختره به سخنرانيش ادامه داد : داشتم از نمره هاي پايانيتون مي گفتم ، كه چهل درصدش امتحان كتبيه و شصت درصد باقي مونده ش نمره پروژه تونه ... جا خوردم پروژه ديگه چه صيغه اي بود ؟ جدي جدي فكر كرده شده استاد دانشگاه و اومده تا ماها رو بندازه ! ... با تعجب ، بلند گفتم : پروژه ؟! بچه هاي كلاس كه در طول اين كلاسا نديده بودند حرفي بزنم با تعجب به سمتم برگشتند . رضا لبخندي زد و رفت سمت تخته كلاس : بله ..پروژه ! پروژه تون از اين قراره كه من براي هر كدوم از شما موضوع و شخصي رو مشخص مي كنم ، شمامي ريد ازش مصاحبه مي كنيد يا در مورد اون موضوع اطلاعات مي گيرين از مسئولين و روز آخر كلاس ها ميارينش ... بعد از اين حرف بدون توجه به اعتراضات بچه ها با جديت گفت: - و اما موضوعات شما ... يه نفر در مورد بازي فوتبال فردا بايد گزارش تهيه مي كرد .... يه نفر در مورد آب و هوا .... يه نفر در مورد تورم و اقتصاد ... تا اينكه رسيد به من و گفت : و اما آقاي نيكنام ، گوشام تيز شد ، مطمئن بودم آسون ترين موضوع مال منه ، ناسلامتي رفيقم بود و يه جورايي بايد هوامو مي داشت .. پس با لبخند مطمئني منتظر اعلام پروژه ش شدم . رضا : شما مي ريد سر لوكيشن فيلم ... و از يكي از بازيگراشون مصاحبه مي كنيد . لبخند رو لبام ماسيد ... من باز برم سر اون لوكيشن لعنتي ؟ همونجايي كه فرناز لعنتي واسه هميشه از دلم رفت بيرون ؟ ... همه ش تقصير خودم بود ، اگه ماجرام رو با فرناز تمام و كمال براش تعريف كرده بودم و مي گفتم واقعا براي چي مي خوام برم سر لوكشين فيلم گلزار ، حالا اين رضاي بنده خدا به خيال خودش براي رفاقت من رو نمي فرستاد اونجا ... اما چه كنيم ، از ماست كه برماست ... يــــــــــــــاس *** - من ديگه پامَم اونجا نيميذارم پري! مي فهمي يا حاليد كونم؟ - احمق! چرا جا زِدي؟ مي ريم يه سر ديگه آ بر مي گرديم ... بهتِر اِز اينه كه بيشينيم اينجا همديگه را نيگا كونيم ... - بريم بگيم چي چي؟ گلزار كه اصي اينقده دوره، ديدنش هم سختس! چه برسد به اينكه باش حرفم بزِنيم يا گوجه گنديده بزِنيم تو سرش ... - حالا برا اون نمي ريم ... من مي گم بريم حوصله مون سر نَرِد! يُخده اين دختِر پِسِر فشنا را بيبينيم . بعدشم يهو خدا قسمِت كرد آ اين پسِره ... چي چي بود اسمش؟ - برسام ... - آره ... يهو اين برسامي اومِد آ تونستيم عقده اون دفعه را رو سرش خالي كونيم ... - برو عامو! مثي سگ مي مونِد! من جرئت ندارم ديگه طرفي اين برم. - خره جوني دو تاي قِر نيا! وخي تا بريم ... با غر غر از جا بلند شدم و گفتم: - من قر مي يام يا تو؟ اون شرويني ننه مرده اِگه بِفَمِد مَنا تو داريم چه غلِطي مي كونيم، بي خيالي ترفيع مي شد آ همين امشب بر مي گردِد. غش غش خنديد و گفت: - تو برا اون نترس! اون به من اجازه دادِس هر طور كه دوست دارم سري خودما گرم كونم. - آره ! لابد با رفتن سر لوكيشنا گلزار آ دستمال جنبوندن! دوتايي خنديديم و من رفتم كه آماده بشم . *** - ياس! - هان؟ - توام اون چيزي كه من مي بينما مي بيني؟ - چي چي؟ - گلزارا بيبين... نگام چرخيد سمت گلزار ، روي يه صندلي تاشو نشسته بود اما چيزي كه جالب توجه بود پسري بود كه جلوش نشسته بود و داشتن با هم حرف مي زدن! برسام بود!!! پس انگار راست گفت كه گفت خبرنگاره! محو اون سمت شده بودم كه صداي جيغ جيفوي يه دختره كنامون بلند شد. - برسام اونجا چه غلطي مي كنه؟ منو پري همزمان چرخيديم سمت دختره. يه دختر قد بلند، با چهره اي تقريبا جذاب و تو دلبرو، با يه تيپ جلف كنارمون ايستاده بود. همين كه ديدمش شناختمش، زن يارو بود! يه دختره ديگه هم كنارش ايستاده بود و احتمالا دوستش بود، گفت: - واي فرناز! مگه برسام خبرنگاره؟ - برو بابا! برسام گورش كجا بود كه كفنش باشه؟ اين تو همون شهر خودمون هم كار نداشت! حالا اينجا خبرنگار شده باشه؟ اصلا همچين چيزي ممكنه؟ - خوب پس چه طوري رفته نشسته كنار گلزار؟ ببين چه خوش و بشي هم دارن با هم مي كنن! - نيايش، مي گم چطوره بريم جلو ، آشنايي بديم؟ هان؟ شايد اين برسام يه جايي به درد خورد! - برو بابا! مي خواي مثل دفعه قبل جنجال راه بندازه؟ - خوب منم دو تا جيغ مي كشم كل اين جمعيت مي ريزن رو سرش ريز ريزش مي كنن ... كاري نمي تونه بكنه كه! آبروي خودش براش از هر چيزي مهم تره! مي ريم جلو ، به نگهبان مي گم اون آقا شوهرمه ، مي ذاره بريم جلو، مي ريم كنار گلزار! من بايد يه جوري خودمو به گلزار نشون بدم يا نه؟ اون دفعه كه تو هتل صدف نشد كاري بكنم. - من مي ترسم فرناز ... - گمشو! ترس نداره كه، بزن بريم ... دو تا دختر بين جمعيت محو شدن. پري كه هنوزم داشت با نگاش مسيري كه اونا رفته بودن رو دنبال مي كرد گفت: - تو چيزي فَميدي؟ - اونجورا كه نه! اما فك كونم اين مي خواد اِز برسام سو استفاده كونه. - اين زنش بوده، يعني طلاقش داده؟ - بازم فك كونم، اون دفعه داشت مي گفت ما ديگه با هم نسبتي نداريم. - آره ... مي گما ياس! بيا بريم جلو بيبينيم اينا مي خوان چي كار كونن! شايِد قسمِت شد مَنا تو ام تونستيم بريم جلو، همين كه اين دختره خواس دلبري كونِد توام وايسا پشتي سرش چِشا ابرو بيا. تو خوشگل تِري ... خنديدم و گفتم: - گمشو! - جوني دو تاي! بيا بريم بيبينم! قبل از اينكه بتونم جلوشو بگيرم دست منو كشيد و برد سمت جمعيت. داشتم له مي شدم اما مجبور بودم براي جلوگيري از كنده شدن دستم همراهش برم. رسيديم به نگهبانا، مث سد ايستاده بودن جلوي قسمت حصار كشي شده. فرناز يه كم با ما فاصله داشت ، رفت طر
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

تبديل ثبات آغاز هفته رينگ فلزات به رشد در پايان هفته


تبديل ثبات آغاز هفته رينگ فلزات به رشد در پايان هفته

به گزارش خبرنگار اقتصادي فارس، آخرين روز كاري رينگ فلزات در هفته جاري بر خلاف روز‌هاي گذشته با تغييرات و نوسان قيمت روبه‌رو شد، به نحوي كه قيمت شمش فولاد و اكثر محصولات عرضه شده از سوي ذوب آهن اصفهان با اندكي افزايش روبه‌رو شد.

بر اساس اين گزارش،‌ 25 هزار تن شمش فولاد خوزستان امروز با تقاضا 35 هزار تني و افزايش قيمت حدود 7 درصد روبه رو شد. بنابراين قيمت پايه اين محصول از 1346 تومان به طور مانگين به 1435 تومان فروخته شد.


همچنين، قيمت سبد ميلگرد و تير آهن آلياژسازي ذوب‌آهن اصفهان نيز به قيمت 1600 تومان و سلف يك ماهه عرضه شد كه با توجه به تقاضاي بيش از 83 هزار تني، قيمت آن به طور متوسط به 1638 تومان رسيد كه نشان‌دهنده رشد زير سه درصد است.

بر اين اساس، با توجه به اينكه تقاضا براي ميلگرد نسبت به تير آهن در بازار بيشتر است، تير آهن سنگين و نيمه سنگين ذوب آهن با قيمت پايه معامله شد. سبد تير آهن مخلوط اين شركت نيز با افزايش زير دو درصد قيمتي مواجه شد.

بر اساس اين گزارش، در هفته گذشته رينگ فلزات به دليل تعطيلات اجلاس سران كشور‌هاي غير متعهد در حال انتظار بود كه در هفته جاري وضعيت بازار تغيير و در رو‌ز پاياني نيز نوسان روبه‌بالايي را تجربه كرد.

به گفته كارشناسان اين بازار قيمت فولاد در بازار‌هاي جهاني افزايشي نبوده و اگر با دلار نيز تغييري نكند در هفته آينده قيمت‌ها تغيير خاصي نخواهد داشت.

تبديل ثبات آغاز هفته رينگ فلزات به رشد در پايان هفته
تبديل ثبات آغاز هفته رينگ فلزات به رشد در پايان هفته
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

roman عشق تو خالي(4)


roman عشق تو خالي(4)


فصل دوم
-سلام اقا خسته نباشين....
اقا-سلام..ممنون...در خدمتم جناب....
-يه اتاق دو تخته ميخوام....
اقا-چند لحظه صبر كنين لطفا....
شايان-واي نويد عجب هتل توپيه؟؟!!!تازه ساختنش؟؟!!
-اره سه سال پيش كه اومديم هنوز تموم نشده بود،خيلي ميز در اوردنش....
بعد از تحويل دادن مدارك و پر كردن فرم،يه كارت گذاشتم جلومون و گفت طبقه چهارم اتاق 307......
-ببخشبد ميشه ماشينم رو تو پاركينگ بذارم؟؟
اقا-بله...
-شايان بريم وسايل رو بياريم...
از همه چيزام دل كنده بودم....ادام...جسي.... كوسه...اتاقم...موشهام رو هم تو پارك ولشون كردم.....
ولي از گيتارم نگذشتم و اين سيريش جونم با خودم اوردمش.....
سوار ماشينم شدم.....خيلي اينو دوست داشتم...بالاخره به دستش اوردم....يه لامبورگينيه مشكيِ خوشگل.....
رفتم تو پاركينك و با كمك شايان وسايلم رو خالي كردم....
شايان-نچ نچ نچ....پسر مگه جنگه؟؟؟چي برداشتي؟؟؟
-هرچي لازم داشتم و ريختم تو اين دوتا چمدون...خير سرم مميخوام اينجا زندگي كنما.....
يكي از چمدونها رو با گيتارم برداشتم و يكي ديگه رو هم شايان برداشت.....
وقتي كه خدمتكا از اتاقمون رفت شايان زود گفت:عجي اتاقي....لاكردار چه ويويي داره....ميگم چطوره منم انتقالي بگيرم و بيام اينجا؟؟!!!
-نه نه...اصلا خوب نيست....خره من كه همش اينجا نيستم بايد برم دمبال خونه....يه جا نزديك دانشگاه....
شايان-من كه مردم از خستگي ....ميرم دوش بگيرم....ولي خيلي گاگولي اگه از اينجا بري....
رو تخت دراز كشيدم:تازه ميشم مثل تو....
تو حموم خنديد و گفت:حالا نميشه كه انتقالي بگيري و بياي تهران؟؟
-خفه گوشكوب...من از خدامه يه جاي ديگه درس بخونم...هان چيه؟؟ميخواي بگي دلت برام تنگ ميشه؟؟
شايان-منو دل تنگي؟؟؟نه بابا به ما نميخوره....من موندم با كي برم بيرون صفا سيتي....اخه تو نباشي كه دخترا به من نگاهم نميكنن..
-اي نامرد تو منو فقط به خاطر دخترا ميخواي؟؟؟داشتيم داداش؟؟
بلند خنديد:نه عزيزم من تو رو فقط براي ازدواج ميخوام....
-ببند فكو كپك...مامانم داره زنگ ميزنه ور ور نكن....
-چطوري پري پريا؟؟؟
مامان-سلام مادر خوبي؟رسيدين؟؟كجايين؟؟؟
-سرعتت بالا رفته پري جون رگباري ميپرسي؟؟اره هم خوبم همم رسيديم و الان تو هتليم....
شايان-سلام برسون و بگو خيالت راحت پري جون من مثل شير پشت سرپسرتم.....نويد يه حوله بده.....
-شنيدي مامان؟؟
مامان-اره بهش بگو يكي بايد مراقب خودت باشه....
خنديدم و گفتم:چرا گريه ميكني گل پري؟؟
مامان.....
-نادي چطوره؟؟؟
مامان-اون بدتر از منه....
حوله رو دادم دست شايان و گفتم:پري جون نگران هيچي نباش.....
مامان-باشه مادر با من كاري نداري؟؟؟به شايان هم سلام برسون....
-قربون پري جون..... خداحافظ.....
تلفن رو قطع كردم و داد زدم:خبر مرگت اون تو چكار ميكني دو ساعته.....
از حمام اومد بيرون و با صداي دختونه گفت:ايشش....اين چجور حرف زدنه؟؟؟به جاي اينكه بگه عزيز چيزي لازم نداري؟؟بيام پشتت و كيسه بكشم داد و بي داد ميكنه....خاك بر سرت كه هيچي بلد نيستي........
از حموم اومدم بيرون شايان نبود....سريع نماز خوندم و لباس پوشيدم و رفتم پايين...ديدم تو لاوي ولو شده رو مبلا و داره با گوشيش حرف ميزنه.....از پشت سرش خم شدم و دستم و گذاشتم روي مبل....هنوز نفهميده بود كه من پشت سرشم....
شايان-اره عزيزم من پس فردا پيشتم....
شايان-اي جان...راست ميگي؟؟!!
شايان-اخه دلم نمياد....
شايان-نه باور كن من اصلا دلش رو ندارم...
شايان-نه نازي جون مگه ميشه اول تو....
شايان-چرا ميخندي؟؟؟اول تو....تو مگه نگفتي كار داري پس خواحافظي كن.....
-شايان بعضي موقع ها حالم ازت به هم ميخوره....
شايان مثل برق گرفته ها از جا پريد و برگشت چپ چپ نگام كرد.....
خنديدم و سرم رو به حالت تاسف تكون دادم....
شايان-اره عزيزم...
-بي شعور...كپك....فسيل.....
شايان-به اميد ديدار عزيزم.....ترسونديم گوشكوب....
-اخه باقالي تو با چند نفر همزمان دوستي....قرار ميذاري؟قربون چند نفر ميري؟؟خسته نشدي؟؟؟
شايان-پاشو پاشو ديگه داري زيادي حرف ميزي....
بعد از ناهار هر دوتامون رو تخت به حالت غش افتاديم....چشم باز كردم كه ديدم افتاب داره غروب ميكنه.....شايان هنوز خواب بود....نشستم تو جام و دو تا قهوه سفارش دادم....و با گوشيم مشغول بازي شدم.....
-شايان.....شايان......اي تو روحت بلند شو شب شدوووو
شايان-خفه شو نويد....
-خب بگير بكپ من خودم ميرم حرم و از اون ور ميرم يه دوري تو خيلبونا ميزنم.....
يه چشمش رو باز كرد :گفتي كجا ميخواي بري؟؟
در اتاق رو زدن بعد از اينكه قهوه ها رو تحويل گرفتم...
-قهوه ميخوري؟؟؟از جاش بلند شد و رو صندلي نشست....يه تيكه كيك برداشتم كه بخورم سريع از دستم گرفت و خورد....
چپ چپ نگاش كردم و گفتم:سگ خور.....
قهوه ام رو نصفه ول كردم و شروع كردم حاضر بشم.....يه شلوار قهوه اي تيره با پيراهن قهوه اي روشن تنم كردم

تو حرم نشسته بودم و به اينكه من چرا مشهد افتادم...شايد به قول عمه قسمتم بوده.....چقدر اصرار داشت كه هفته اي يه بار بيام زيارت...تو اين فكرا بودم كه چشمم افتاد به شايان،كه زل زده بود به لوستر هاي بزرگ حرم و داشت فكر ميكرد حالا به چي؟؟!!!
شايان پسر خوبيه...به موقع شوخ،به موقع جدي....ولي وقتي كه ساكت ميشد ادم تعجب ميكرد...به قول شهاب كسي نميتونه اينو از برق بكشه...
شايان-پسره هيز خورديم با چشاي گربه ايت...چه مرگته؟؟
-كي به كي ميگه هيز...؟؟!!!قيافه الانت با قيافه ظهرت كه با مازي جونت حرف ميزدي تو مايه هاي صد و هشتاد درجه فرق داره...
شايان-هييييس....امام رضا ميشنوه...زشته نگو...
-چيه؟خجالت كشيدي؟؟
شايان-خجالت و بز ميكشه....داشتم دعا ميكردم تا بلكن خدا منو ادم كنه.....
تو ماشين نشستيم...
-خب كجا برم؟؟؟
شايان-نميدونم؟؟؟با شهر ابزي موافقي؟؟
-ولم كن بابا ديوونه شدي؟؟؟ساعت ده شبه...از كله صبح تو ماشين نشستيم ...ميرم رستوران
گوشيش زنگ خورد...
شايان-زيبا؟؟؟زيبا كيه ديگه؟؟
-از من ميپرسي؟؟
شايان-باور ميكني يادم نيست؟؟
-اره چون انقدر زيادن كه اسم و قيافه هاشون يادت نميمونه.... خب جواب بده....
شايان-ولش كن...حوصلش رو ندارم...
پشت ميزا جا رفتيم و شايان بدون اينكه منو رو نگاه كنه گفت:باقالي پلو خوبه؟؟؟
يه كم فكر كردم و سرم رو به نشونه تاييد تكون دادم...
شايان -فردا كله صبح بايد بريم دانشگاه؟؟
-اهوووم...چاره ا نداريم....شايان سمت راستت يه دختره زل زده بهت....تابلو نكن...
شايا- جان من؟؟كوش اين هلوي ما؟؟
-خاك بر سرت خوبه گفتم تابلو نكن....سمت راستته...
شايان اروم با يه لبخند برگشت سمت دختره و نميدونم چكار كرد كه دختره خنديد و سرش و انداخت پايين...لامصب چه واردم هست كه بايد چكار كنه؟؟!!1
-كپك خورديش ....
شايان-اخه كي دلش مياد ازش چشم برداره؟؟؟حيفه ميپره....
سرمو تكون دادم....عجب غلطي كردم بهش گفتما؟؟ول كن نيست ديگه....
غذامون رو اوردن و مشغول شديم....شايان يه قاشق ميخورد و يه دقيقه به دختره نگاه ميكرد....
-اه...شايان...تو اون روحت...كوفت كن غذات و نكبت...تابلو نكن باباي دختره بفهمه مياد دهنت و سرويس ميكنه ها....
شايان-اره بديش همينه كه با خانوادشه....
-مرض مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟؟؟يارو مياد سوسكمون ميكنه ها....
شايان-اه چته رگباري وزني....
-به من چه حرچي شد پاي خودت....
داشتم غذا ميخوردم كه يه دفعه شايان گفت:اي ديدي پريد؟؟؟دارن ميرن....
باباي دختره رفت سمت حسابداري و دختره با مادرش رفت بيرون....شايان بلند شد كه بره سريع دستش رو گرفتم:هوي كجا...بشين ببينم....
شايان-خبرت بذار برم موقعيت خوبيه....
-دلت كتك ميخواد امشبا؟؟!!!
شايا-من بچه شرايط سختم از پسش بر ميام...از بچگي زحمت كشيدم تا بزرگ شدم....جان تو...
-از كي تا حالا پر غو شده شرايط سخت؟؟؟
شايان-حالا من يه چيزي پروندم....پاشو بريم ديگه...ميخواي بشقابم كوفت كني؟؟
خنديدم:خبرت...برو من ميرم حساب ميكنم....
شايا-تا ماشين و روشن كني حساب ميكنم....
وقتي كه شايان در ماشين رو بست پام رو پدال گاز فشار دادم و سريع حركت كردم....




توي ماشين در كيفم رو باز كردم ويه دور ديگه مداركم رو چك كردم همه چيز رو برداشته بودم كيفم رو پرت كردم روي صندلي عقب و راه افتادم سمت دانشگاه .....دم در دانشگاه كه رسيديم فك جفتمون چسبيد به زمين
شايان - عجب دانشگاه خفني پسر
آره فكرش رو نميكردم انقدر بزرگ باشه پياده شو كه خيلي كار داريم
براي ثبت نام منو شايان تا ظهر مثل خر بدو بدو كرديم خيلي خسته كننده بود .كارا كه تموم شد جفتمون روي يه نيمكت ولو شديم
اخ اخ مردم ننه چقدر راه رفتيم ، تو رو هم حسابي خسته كردم
شايان - نه بابا من كه با چند نفر آشنا شدم شماره دادم شماره گرفتم خيلي روز خوبي بود برام
با خنده گفتم : چه حوصله اي داري دختراي دانشگاه مارو هم از راه به در كردي؟
شايان - خاك برسرت تو ياد بگير ...بميرم براي اين دخترا كه اصلا خودشون هيچي بلد نيستن
بلند شو بريم يه جا يه چيز بريزيم تو اين شيكممون تو هم گشنت شده خون به مغذت نمرسه داري چرند ميگي......توسالن غذا خوري هتل نشسته بوديم كه شايان گفت:راستي من ساعت چهار پرواز دارم
جدي ميگي؟حالا چرا انقدر زود ؟؟؟
شايان - ميخواي تا تو اينجايي من بمونم؟گوشكوب خودم كار و زندگي دارم زن و بچه دارم ميدوني تهران چند نفر چشم به راه منن؟؟
نچ نچ نچ آره ميدونم از زنگ خوردن گوشيت مشخصه بميرم برات ...حالا من از درد دوري چه كنم؟
چند تا دستمال از جعبه كشيد بيرون و صورت و دماغش رو باهاش تميز كرد ،گرفت طرف منو گفت :بيا عزيزم اينو يادگاري نگه دار هر موقع دلت تنگ شد نگاش كن
برو بمير با اين يادگاري دادنت حالمو به هم زدي كپك....غذا رو زديم به بدن و رفتيم تو اتاق
شايان تي شرتش رو عوض كرد و مشغول جمع كردن وسايلش شد تموم وسايش رو چپوند تو كولش يهو يه قيافه ي با مزه اي به خودش گرفت و گفت :اگر بااااااااار گراااااااان بوووووديييييم و رفتيم
صداي خنده ي بلند من باعث شد شوخيش بيشتر گل كنه دستش رو گرفت جلوي صورتش و ادامه داد
اگر نااااااا مهرباااااان بوووووديييييم و رفتيم ...بخند بخند رفيق نيمه راه حالا من تهران با كي به دخترا بكرمم ......تو نباشي تو اون خونه آهوي وحشي منو ميخوره
خراب مرامت رفيق....تو آهو رو نخوري آهو تو رو نميخوره
يهو دستش رو از روي صورتش برداشت گفت : راست ميگي ؟ خوب پس اگه قسمت شد خوردم خوش مزه بود يه آهو هم براي تو جور ميكنم ميخوايبا خنده هلش دادم سمت درو گفتم بميري كپك برو دير شد....
پشت يه چراغ قرمز ترمز كردم شايان اهنگ رو رد كرد يكي از آهنگاي تي ام رو آورد با شروع شدن آهنگ شايان هيكلش رو تكون داد و با دستاش كاراي عجيب انجام داد با كاراي شايان منم جو گير شدم گردنم رو تكون دادم...
شايان - داره ميرقصه و قر ميده چشاش دل ما رو دريده چيه اسمت ورپريده
به تو چه دختر نديده
شايان - خانوم شما چقد دل بري لپات داره خال بندري بزار فدات بشم بگن زن زليل
راه كه باز شد چام رو گذاشتم رو پدال گاز و رفتم سمت فرودگاه ........روي يكي از صندليهاي فرودگاه نشستم و سرم رو كردم تو گوشيم
شايان - نويد نويد اينو...جووووون لبات تو حلقم، با سر به دختري كه داشت به ما نزديك ميشد اشاره كرد
برگشتم بهش نگاه كردم و بايه پوز خند گفتم :باز ميخواي چه گهي بخوري؟؟....دختره رسيد به داشت از جلومون رد ميشد كه شايان گفت : بده لبو در راه خدااااا
دختره - ببند دهنتو نكبت
شايان - اوف اوف چه خشن . بامن مهربون باااااااش
با شنيدن صداي بلنگو شايان بلند شد و گفت خوب ديگه وقت رفتنه بيا بغلم....... زير بغلم
خوب مادر ديگه سفارش نكنم فردا رفتي سر كلاس سرت رو ميندازي پايين آسه ميري آسه مياي كه دختر شاخت نزنه
زهر مار مگه همه مثل تو خرن كپك
شايان - اخ كه دلم براي اين كپك گفتنت هم تنگ ميشه
بسه ديگه نرو تو فاز احساسات حالم بد ميشه ....امروز حسابي خسته شدي جبران ميكنم
شايان - پس چي فكر كردي ولت ميكنم همه جبرانات رو بزار براي شب عروسيم ...پس فعلا
چي چيو فعلا؟نكنه تو همش ميخواي اين جا چتر باز كني؟
شايان - ولت كنم كه هر گهي خواستي بخوري ؟
زدم پس كلش برو جا موندي...همين جور كه داشت ميرفت برگشت دست تكون داد و گفت بوس بوس باي
اي خدا از دست توووووواخه اين چي بود آفريدي؟؟؟؟؟........



roman عشق تو خالي(4)
roman عشق تو خالي(4)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

اخبار صنايع و شركتها در بازار امروز


اخبار صنايع و شركتها در بازار امروز

خودرويي ها بعد از معاملات مثبت در اواخر بازار روز گذشته امروز را سراسر مثبت و همراه با صف خريد سپري كردند. در ايران خودرو طبق خبرها در بازديدي كه ديروز مقامات سياسي كره شمالي از شركت داشته‌اند، پس از مشاهده دو مدل رانا و دنا خواستار ورود اين دو محصول به كشور خود شده و قرار است در آينده هياتي براي مذاكرات بيشتر در اين مورد وارد ايران شود .اگر ايران خودرو موفق شود دنا و رانا را به كره شمالي صادر كند، مي‌تواند به حضور در بازاري انحصاري پس از مشكلات رخ داده در بازار سوريه اميدوار باشد.اين خبر از روز گذشته تاثير خود را بر سهم گذاشته است و سهم را با اقبال روبرو كرده است

سايپا نيز همگاهم با ساير خودرويي ها با صف خريد روبرو شد. در روزهايي كه صنعت خودرو همچنان با مشكلات مالي و كمبود قطعات دست و پنجه نرم مي‌كند، مديرعامل جديد سايپا از قطعه‌سازان طرف قرارداد اين شركت دعوت كرده تا با برگزاري جلسه‌اي مشترك به واكاوي مشكلات بپردازند .

در اين گروه برخلاف روند مثبت گروه ،خعتبار با افت قيمتي 5 درصد ي روبر شد و به قيمت 137 تومان رسيد.

خگستر هم امروز با صف خريد روبرو شد.شنيده هايي مبني بر واگذاري بلوك پارسيان از سوي شركت و همچنين افزايش سرمايه شركت دليل اقبال به سهم ميباشد.خگستر بيش از 32 درصد وپارس را در اختيار دارد.

 

در گروه فولادي و فلزي،بازهم اقبال به نمادهاي فولاد و فخوز و فملي را شاهد بوديم.فولاد مباركه كه پيش بيني مي كردند بعد از ارائه گزارش شش ماهه به محدوده هاي مقاومتي خود يعني 248 تومان برسد خيلي زود به آن نزديك شد.محدوده 266 تومان محدوده مقاومتي بعدي سهم و 220 تا 225 تومان نيز محدوده حمايتي آن مي باشد

ذوب همانطور كه قبلا نيز گفتيم اگر بتواند محدوده هاي كمتر از 180 تومان را با قدرت سپري كند مي تواند تا محدوده هاي بيش از 190 تومان نيز رشد داشته باشد.البته در اين بين معاملات ميلگرد و تيرآهن شركت در بورس كالا نيز تاثير گذار است.فردا شاهد معاملات محصولات شركت در بورس كالا خواهيم بود

فخوز نيز امروز در عبور از قيمت هاي 1800 تومان موفق عمل كرد و به قيمت 1850 تومان رسيد.هدف موج صعودي سهم در ميان مدت 2000 تومان ميباشد.فخوز نيز فردا در بورس كالا با همان قيمت هاي پايه قبلي يعني 1346 تومان شمش خود را عرضه خواهد كرد كه بايد ديد فردا چه قيمتي خواهد خورد.

فولاد خراسان نيز كه فردا ميلگرد خود را در بورس كالا عرضه مي كند امروز با صف خريد كم حجمي روبرو بود.فخاس توانايي اعلام سود 90 توماني را نيز تا پايان سال دارد اما p/e بالا، روند صعودي سهم را كمي با مشكل روبرو كرده است

 

در ساير نمادها:

 

شبندر خيال ايستادن ندارد.امروز قيمت سهم از 180 تومان نيز عبور كرد.اعتقاد به اعلام سودي فوق العاده با توجه به عواملي چون افزايش نرخ ارز،و برگشت برخي مبالغ همچون كمك به صندوق توسعه  سهم را با لقبالي مناسبي روبرو كرده است

امروز بلوك بالاست در قيمت 14114 ريال معامله شد و قيمت خود سهم نيز كه با صف خريد روبرو شده بود به 1397 تومان رسيد.خريدار بلوك بالاست بانك مسكن بود

بموتو كه در گزارش 6 ماهه خود از پوشش 85 درصدي سود 611 ريالي خود خبر داده است و ظاهرا يك قرارداد فروش با عراقي ها دارد امروز با صف خريد روبرو شد

واميد در دور روز اخير همگام با معدني ها حركت نكرده است و با معاملات منفي روبرو شده است.nav سهم در حال حاضر حدودا 498 تومان مي باشد كه قيمت هاي فعلي سهم 83 درصد آن معامله مي شود.شايد به همين دليل نيز باشد كه قيمت سهم رشد نمي كند.

پارسان در معاملات امروز قيمت هاي بيش از 600 تومان را نيز لمس كرد.شپديس نيز كه خبرهاي خوبي از سود سال مالي 91 خود دارد به بيش از 3200 تومان رسيد.پارسان تاثير خمبي از تعديل شپديس مي پذيرد

پتروشيمي زاگرس با توجه به ادامه فعاليت خطوط تعطيل شده اش و نيز خريد يك كشتي 65 هزار تني با اقبال روبرو شده است

از كرمانشاه نيز خبرهايي مبني بر اعلام سود بيش از 100 توماني در 6 ماهه به گوش ميرسد و گفته مي شود دليل صف خريد سهم نيز به اين دليل بوده است.

دو قلوهاي سنگ آهني شرايط ايده آلي را براي امسال خواهند داشت.آزاد سازي نرخ سنگ آهن توام با آزاد سازي قيمت محصولات فولادي خبر بسيار خوبي براي نمادهاي سنگ آهني ست



اخبار صنايع و شركتها در بازار امروز
اخبار صنايع و شركتها در بازار امروز
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

roman عشق تو خالي(3)


roman عشق تو خالي(3)



رفتم اتاق شايان ديدم بازم مثل هميشه مشغول مخ زدن اين دختراي بيچارس......
با سر بهم سلام كرد ، خودمو پرت كردم رو تختش كه روش همه چي پيدا ميشد....
اتاق منو شايان يه چيزي تو مايه هاي 180درجه هست ، روي در و ديوارش پر پستراي موتوره، از اين موتور گازيا گرفته تا بي ام و... جالب ترينش اينه كه اتاق من دقيق زير اتاق شايانها اينم يكي ديگه از نشونه هاي سيريش بودنشه..... به شايان نگاه كردم و سري از روي تاسف تكون دادم.
شايان - اره جيگرتو...... نه جان تو من فقط تو رو دوست دارم....... من ....... نه جون تو......... ببين من فقط با تو دوستم ....... مگه ميشه شايان هم زمان با دو تا دختر دوست باشه؟
يه پوز خند زدم نه بابا .... شايان با100تا دختر همزمان دوسته 2تا كه سعله.......يهو يه چشم غره بهم رفت كه پركو پلم ريخت...
شايان از لحاظ صورت كپي عمه بود . چشماي عسلي با موهاي قهوه اي و پوست گندمي ... بدنش هم كه به لطف من بدن سازي رفته بود و روفرم بود .......
شهاب شبيه عمو فرهاد بود چشم و ابرو مشكي با ابروهاي پررررر به خاطر ابروهاش بود كه اخمو به نظر ميرسيد...
شيما تركيب عمه و عمو بود ،چشماي عسلي موهاي مشكي...
صداي جيغ شيما منو از فكر كشيد بيرون.....
شايان - باشه عزيزم..... تا فردا....باي.....رو به من گفت: باز چه گهي خوردي؟؟؟
به جون اهو من نبودم....
شايان - اره جون خودت....
يهو در اتاق باز شد و شيما باموهاي ژوليده و لباس خواب خرسي اومد تو....
شيما - نويييييييد.... چرا خدا مارو از شر تو خلاص نميكنه؟؟ پاشو برو اون كثافتو رو بكش....
نگو .... دلت مياد ..... كثافت چيه؟ اونم براي خودش شخصيت داره
شيما - ديوونه .....شايان پاشو برو اون سوسكرو بكش
نه بابا خودم ميرم جمش ميكنم ....ترسو
شايان - دربه در....زود باش تا جيغ مامان در نيمده
خوووووب من ديگه ميرم خونمون اومدم بهت بگم فردا صبح ميرم جواب بگيرم...
شايان - شرمنده داداش من فردا كلاس دارم....
باشه پس شب خوش
شايان - شرت كم برو بكپ كه امشبم كرم خودت رو ريختي...***
اي خدا چرا اين زنا رو با اين صداي گوش خراش افريدي؟؟؟واااااي مامان بيخيال شو ميبيني خوابم انقدر جيغ جيغ ميكني
مامان - پاشو پسر برو ببين چي كار كردي ساعت ده شد.... يهو پتو رو از روي صورتم كشيد كنار
يه امروزم كه شايان نيست مامان بايد جاش باشه ...بالاي سرم وايساده بود و هي غرغر ميكرد بلند شدم نشستم و گفتم: ببين پري جون بيدار شدم برو بيرون انقدر حرف نزن الان ميام...يكم چپ چپ نيگام كرد و رفت بيرون... واي سرويس كرد ما رو چرا انقدر گير ميده
از جام بلند شدم و رفتم پيش كوسه اگه انگشتمو ميكردم تو آبش حمله ميكرد و گاز ميگرفت يكم سر به سرش گذاشتم ،در كمدم رو باز كردم به شلوار بگ مشكي از توش كشيدم بيرون و پا كردم به پيرهن مشكي كه دم آستين و دور يقش سفيد بود رو پوشيدم...موهام رو درست كردم ،يكم از ادكلن بولگاري رو به گردنم پاشيدم كيفم رو برداشتم و رفتم بيرون، صاف رفتم تو اشپزخونه...
سلام ابرو كمون چطوري؟بعد شير اب رو باز كردم و دست و صورتم رو شستم...
سوسن - سلام مادر شما خوب باشيد منم خوبم
ليوان شير رو از روي ميز برداشتم وسر كشيدم ،فهميدم مامان باز داره چپ چپ نيگام ميكنه...ميدونستم چون صورتم رو تو اشپزخونه شستم و ليوان شير رو وايساده سر كشيدم قاطي كرده....صورتش رو بوسيدم و گفتم اخم نكن گل پري پوستت خراب ميشه،
كتوني هاي مشكيم رو پا كردم و از در زدم بيرون و گفتم: خدايا به اميد خودت ضايمون نكني...
وارد حياط كه شدم چشمام چارتا شد....يا ضامن چاقو ... مادر فولاد ضره كله صبحي اينجا چيكار ميكنه؟؟؟منو كه ديد اخم كرد و تكيه داد به ديوار.....ددم واي باز اين اهو وحشي شد ... يه لبخند مسخره زدم ،ميخواستم برم پيش جسي بايد اذ جلوش رد ميشدم، هر كاري كردم نتونستم جلوي خندم رو بگيرم هر چي بهش نزديك ميشدم نيشم بيشتر باز ميشد.. يه قدميش سرم رو انداختم پايين و گفتم:سلام
هيچي نگفت .... صاف رفتم سمت جسي غذاش رو خورده بود بغلش كردم و زير لب گفتم:
بيا بريم ميخوام بريم صفا سيتي... ولي تو ماشين پي پي نكنيا باشه..رفتم سمت ماشين خواستم سوارشم كه صداي شيما رو از پشت سرم شنيدم....
شيما - يكم نازش رو ميكشيدي آخه گناه داره از دلش در بيار....راستي از منم يه عذر خواهي كني چيزي از غرورت كم نميشه
اول سلام ، دوم ادب حكم ميكرد بهش سلام كنم كه كردم وجوابي نشنيدم ،...سوميه تريلي حبس ميكشم ناز نميكشم...مگه من چيكار كردم؟؟؟
شيما - سلام به خدا نويد خيلي روت زياده ، پس اين داستان ادامه دارد....ميگم از جلو يه نگاه به ماشينت بندازي بد نيست باي
با ماشينش به سرعت دور شد ودم در اهو رو هم سوار كرد ورفتن
از جلو؟؟؟رفتم جلوي ماشين وايسادم ، شيشه كه سالمه ، چراغا هم كه سالمه،كاپوت ....ددم واي
روي كاپوت رو خط خطي كرده بود...پفي كردم و زير لب گفتم: اي تو اون روحت دختر
شيطونه ميگه برو فراري بابا رو بردار و با اين ماشين تابلو بيرون نرو
يه پوز خند مسخره زدم خداييش اصلا نسوختم چون از اين بنز خسته شده بودم و ميخواستم عوضش كنم حالا خوبه يه سوژه دستم اومد.....سوار شدم واز در خونه زدم بيرون....
دم يه دكه روزنامه فروشي توقف كردم، اوففففففف چقد آدم چه خبره مگه جنگه؟؟با اخم پياده شدم و رفتم سمت دكه....ددم واي حالا چه جوري از بين اين همه دختر برم جلو؟جاي شايان خاليه...اخمام رو كردم تو هم و چند بار پشت سر هم گفتم:ببخشيد ..... خانوما ببخشيد.....هرجوري بود خودم رو رسوندم جلو.....يكي از روزنامه هارو برداشتم و بدون حرف پولش رو حساب كردم و از جمع خارج شدم....از خيابون رد شدم و رفتم سمت ماشين، روزنامه رو روي كاپوت خط خطي باز كردم اي خدا قبول شده باشم....داشتم دنبال اسمم ميگشتم و ميگفتم:ف ف ف ف اينم ف .....فربدي فربدي فربدي
اينم فربدي....چي سارا فربدي دكي اين ديگه چه خريه؟؟
دوباره شروع كردم به گشتن....همين طور انگشتم داشت ميومد پايين كه روي يه فربدي ديگه وايساد
نكنه اينم اشتباه باشه....نه ايول خودمم نويد فربدييه نفس عميق كشيدم كه يهو تشتكم پريد...مشهددد آخ جووووون ... هميشه دوست داشتم دور از خونه درس بخونم، دلم ميخواست تو يه شهر ديگه باشم و همه جا هاي ديدنيش رو ببينم...
بار اول كه كنكور دادم همش خدا خدا ميكردم يه جاي توپ قبول بشم ولي كرج قبول شدم و فوقم رو گرفتم . حالا براي كارشناسي بايد برم مشهد......روز نامه رو از روي كاپوت جمع كردم و رفتم سوار شم كه صداي خنده چند تا دختر رو از پشت سرم شنيدم،وااااااي خداچرا امروز دولت بهم رو اورده و هرچي دختره سر راه من سبز ميشه؟؟برگشتم ديدم سه تا دختر بغل ماشين 206كه پشت ماشين من پارك شده بود وايسادن
يكي از دخترا گفت : كجا قبول شدي شازده؟؟
يكي ديگشون چشماش رو چپ كرد و گفت : ماشينت تو حلقم چه دلبره
نفر سوم كه يه روزنهمه دستش بود و از اون دوتا جذاب تر بود گفت :خودش كه دلبر تر از ماشينشه
يه پوز خند مسخره زدم و گفتم:ناز نفستون قناريا ... حبستونو بكشم...حيف كه روزه هستم وگرنه جيگر هر سه تاتون رو ميخوردم
سوار شدم و يه فشار محكم به پدال گاز دادم و گفتم پيش به سوي پري پريا...
در خونه رو باز كردم صداي آهنگ عربي ميومد ميدو نستم نادي داره تمرين ميكنه چون كلاس رقص ميرفت. رفتم تو ديدم بله نادي وسط داره قر كمرش رو خالي ميكنه وپري جون هم نشسته و داره به شاهكار دخترش نگاه ميكنه
من از رقص خوشم نميومد و ميگفتم مال دختراس ولي تو سربازي انقدر وحيد و احسان رقصيده بودن كه منم رقاص كردن . مامن و نادي هنوز نميدونستن رقصم خوب شده...حالا بهترين موقع بود كه پوز اين نادي خانم رو بزنم.....جمعتون جمع بود گلتون كم بود سلاااام ...
روزنامه رو پرت كردم روي مبل و رفتم سمت سيستم،آهنگ رو رد كردم بعديش آهنگ تو مهربوني بود
رفتم سمت نادي و شروع كردم به رقصيدن
يهو ديدم نادي فكش چسبيد به زمين... خداييش خوشگل بود، چشماي درشت قهوه اي با موهاي قهوه اي تيره ولي خيلي خيلي صاف وبلند
دماغ خيلي كوچيك و لبهاي نسبتا برجسته كه به صورت خيلي گردش ميومد... من نميذارم مامان اينا نادي رو دست هر كسي بدن
نادي - تو كه اصلا نميدونستي رقص چه طوري نوشته ميشه
جمع كن فكتو بابا حالا كه ميبيني بلدم نميخواي به داداشت افتخار بدي؟ و دستم رو سمتش دراز كردم نادي خنديد و گفت:چرا كه نه
لامصب رقص دو نفرش هم خوب بود دوتايي با هم ميرقصيديم و گل پري برامون دست ميزد...
ديگه داشتم كم مي اوردم ولي نادي انگار تازه گرم شده بود...بي خيال شدم و با نفس نفس روي مبل ولو شدم
نادي سيستم رو خاموش كرد و رو به من گفت ون اگه تو رو ميكشتم امكان نداشت برقصي حالا كي انقدر رقاصت كرده؟
تو اموزشي بچه ها خيلي ميرقصيدن منم يكم ياد گرفتم
نادي - پس سربازي به يه دردي خورد،آدم كه نشدي خوبه رقاص شدي شب عروسيت با زنت برقصي
مامان - آره راست ميگه ديگه يواش يواش بايد به فكر باشيم
پري باز شروع كردي؟ چرا هيچ كس نميپرسه من قبول شدم نشد.....
نادي - راستي چي كار كردي مهندس معمار؟
مامان - قبول نشدي مادر؟؟؟
چرا قبول شدم ولي مشهد قبول شدم
مامان - چي مشهد حالا ميخواي چي كار كني؟
نادي - واااا مامان مگه بچس خوب ميره ديگه... حالا شيرينيش كووو؟؟
شيرينيش چون من دارم ميرم كوسه و آدام رو ميدم دست تو مامان خوبي براشون باش
نادي - ايشششش چندش نخواستم برو بمير با اين جونورات
مامان بايه بغض توي گلوش گفت: مگه كي ميخواي بري مادر؟
اين كه گريه نداره پري پريا نترس پيشتم،بلند شدم لپش رو ماچ كردم و گفتم :من ميرم يه دوش بگيرم تا ناهار آماده بشه...رفتم سمت اتاق و لباسام رو عوض كردم و چپيدم تو حموم.......صورتم آخرين كارم بود تميز كردم و پريدم بيرونف موهام رو خشك كردم و با يكم ژل درستش كردم،با يه تي شرت طوسي و شلوارك سفيد پريدم روي تخت و دستم رو گذاشتم زير سرم و به سقف خيره شدم....


مشهد......امام رضا....چه شود....خوابگاه برم يا خونه اجاره كنم؟؟؟ولش كن ميرم خونه اجاره ميكنم....با چند نفر كه اشنا شدم بهشون ميگم تا با هم زندگي كنيم....اره اينجوري بهتره....ايووول....پارك ابي مشهد....شانديز...چشمام داشت روي ديوار ميچرخيد،توي همين فكرا بودم كه يهو از جام بلند شدم و گيتارم رو برداشتم...انگشتام رو تارهاش كشيدم....تورو هم باخودم ميبرمت نگران نباش....بعدش شروع كردم امنگي رو كه خودم ساخته بودم رو زدم....چشمام رو بسته بودم و دستام روي تارها بالا و پايين ميرفت....واي چقدر اين حس رو دوست داشتم....چقدر ارامش داشت....اهنگم تموم شد ولي چشمام رو باز نكردم..
باصداي دست زدن چشمم رو باز كردم...نادي تو چهار چوب در وايساده بود . داشت برام دست ميزد..
نادي-الحق كه داداش خودمي....اين همون اهنگي بود كه گفتي خودم ساختم؟؟؟
-بيا تو دم در بده،تو رو خدا چرا اونجا وايساد....به سرم اشاره كردم و گفتم بفرمايين اينجا....اره همين بود...
نادي:بچه پر رو بيا ناهار....
گيتارم رو گذاشتم رو تختم و رفتمبيرون....
-هوووووم .....لازانيا؟؟!!!!دمت گرم ابرو كمون....
مامان-بعد از ناهار به بابات زنگ بزن و بگو مشهد قبول شدي....
با دهن پر گفتم:اره خودمم كارش دارم،اين حيوون وحشيه عمو بهنام ريده تو كاپوت ماشينم...تازه ميگه ازش معذرت بخوام...
مامان-نويد خيلي بي ادبي....چرا مثل ادم حرف نميزني؟؟اين چه جور حرف زدنه سر ميز عذا؟؟
ناديا با خنده رو به من گفت:تلافي در اورد؟؟چه زود؟؟!!1ولي اگر ميدونست كه ماشينت برات مهم نيست خودشو خفه ميكنه....
-اون كه بله ولي شما اون فكو ميبنديو چيزي نميگي....گرفتي كپك؟؟ميخوام به بابا بگم اين وحشي ماشينم رو خراب كرده ديگه نميخوامش يكي ديگه برام بيره....
ناديا-چيييي پر روووو رودل نكني؟؟!!1
مامان-بچه ها يسه ناهارتون رو بخورين....
بعد از ناهار زنگ زدم به بابا...
بابا- جانم؟؟
فكر كنم اشتباه گرفته بود ....اخه ار تلفن خونه زنگ زده بودم بهش و فكر كرده پري جونشه....خندم و جمع كردم:سلام بابا خوبين؟
بابا يه كم مكث كرد:سلام كارت رو زود بگو....
-غرض از مزاحمت جناب فربدي...زنگ زدم بگم گل پسرتون دانشگا قبول شده و به قول خودتون تكليفش روشن شده...
بابا-خوبه....تهران ديگه؟؟
ددم واي...پرك و پلم ريخت :چه فرقي ميكنه؟؟!!مهم اينه كه قبول شدم
بابا-ميگم كجا قبول شدي؟؟
-مشهد...انقدر جاي خوبيه...رفتيم با هم يادتونه ديگه؟؟؟همش ادم ميره زيارت....معنوي و علمي ميشه....
بابا-اومدم تهران با هم صحبت ميكنيم.....
-اقا بهرام قولت كه يادت نرفته؟؟
بابا-كدوم قول؟؟
-به اون عمو بهنام بگين كه اهوي وحشيش مايشن و خط خطي كرده...شما هم اون ماشين خوشگله اي رو كه ميخواستم برام بيارين....
بابا-باشه...اگه كارم طول نكشيد ميرم دنبالش به مامانت سلام برسون....
-قربون شما ...چشم حتما....
گوشيو قطع كرد و با لباي كش اومدم رو مبل لم دادم.....
نادي-نگاش كن...انگار به خر تيتاب دادن.....
بلند شدم سمت اتاقم رفتم....لپ نادي رو كشيدم . گفتم:جيگرتووووو
نادي-اييييش....نكن چندش....
بعد از اينكه نمازمو خوندم رفتم رو تختي رو زدم بالا و يه جعبه از زير تخت كشيدم بيرون...درش رو باز كردم....اخي ....گشنتونه؟؟؟
اگه مامان بفهمه كه موش دارم از خونه پرتم ميكنه بيرون.....از صداشون خوشم مياد.....فقط ابرو كمون ميدونه كه موش دارم....اونم يه روز اومده بوده تو اتاقم كه تميز كنه و ديدتشون...ولي به مامان چيزي نگفته....
من كا نميتونم همتون رو با خودم ببرم؟؟؟بايد تو پارك ولتون كنم.....
جعبه رو گذاشتم سر جاش و رو تخت ولو شدم....نفهميدم كي خوابم برد....
اوي خواب و بيداري صداي شايان رو ميشنيدم كه با سر و صدا حرف ميزد...
شايان-نره خر پاشو...با توام.... ميشنوي يا كري؟؟خبر مرگت پاشو ببين كه اون شرط گندرو باختم....
-برو گم شو.....كپك بذار بخوابم....
شايان-خرس هم انقدر نميخوابه پاشو شنيدم مشهد قبول شدي؟؟؟ميترسي پاشي كه شيريني بدي؟؟اگه بدوني كه دختراي ساختمون پارتي گرفتم كه تو ميخواي بري....
-خوبه پس تو هم برو براشون برقص...
شايان-گند زدم نويداونم چه گندي....گفتي دختره يه چيزي ميپرسه
-بنال ببينم چه گندي زدي؟؟
شايان-هيچي زنگ زد و يه چيزي پرسي كه تشتكم پريد....اصلا نميدونستم معنيش چي هست....
خنديدم :خب تو چه گهي خوردي؟؟؟
شايان-گفتم عزيز صدات نمياد....بعدم گوشي رو خاموش كردم...
-همين؟؟
شايان-همين....
-همين؟؟؟
شايان-دستت رو بذار زمين...
-بشين برو اوين....
شايان-برو دركه رو ببين....
-نتونستي ببيني نبين....
شايان-ميزنم دهنت و سرويس ميكنما.....پاشو اماده شو بريم با شهاب يه دوري بزنيم...
-ساعت چنده؟؟
شايان-خسته نباشي ساعت هفته...من ميرم پايين زود بيا....


تيشرت جذب سفيد مشگيمو با شلوارجين سفيد ست كردم و ادكلن هم زدم و كيف پول و گوشيمو برداشتم.....
مامان-كجا ميري؟كي مياي؟
-شما شام بخورين منتظر من نباشين....توي حياط شايان و شهاب كنار نادي و شيما وايساده بودن....تا نادي منو ديد گفت:نويد ببين اينا نميذارن ما هم باهاتون بيايم....
شيما-جون نويد بذارين تا بيايم...
-جون خودت....بعدش قيافه ي اين پسراهاي غيرتي رو به خودم گرفتم و ادامه دادم:برين تو زشته دختر بره بيرون....برو با نادي يه كم كه خاله بازي كنين ما هم برگشتي.....افرين دختراي خوب....
شيما-كي بشه تو بري از شرت راحت بشيم ما....دست نادي رو گرفت و رفتن....
شايان-دمت گرم...بپر بريم....
-حالا كجا ميخواي بري؟؟
شايان-اب و اتش.....
-نه بابا ميدوني تا اونجا چقدر راه....
شهاب-منم همين و ميگمميگه نه بريم خيليتوپه.....احمقه ديگه!!!
شايان رفت سمت ماكسيماي شهاب و گفت:ديره سوار شين....به اجبار سوارشديم و شهاب ماسشين رو به حركت در اورد....سيستمش رو روشن كرد يكي از اهنگهاي اينا پخش شد....
رو به شايان گفتم:كپك اينا،اينه....گوش كن يه جا بهت گفتن اينا نگي كيا؟؟؟
شايان-خب حالا...اخه من از خواننده ها ي خارجي فقط جنيفر و ميشناسم....
شهاب خنديد و گفت:خاك برسرت تو ادم نميشي....
تا وقتي كه برسيم منو شايان زديم تو سر هم و سر وصدا كرديم و مثل هميشه شهاب توي سكوت رانندگيش رو كرد و گاهي وقتا يه نيم ه لبخند زد....

صاف رفتيم سمت جايي كه مخصوص اب بود و كلي بچه جقله خيس اب شده بودن،ولي دست از اب بازي بر نمييداشتن.....
سه تايي كنار هم وايساده بوديم و مردم رو نگاه ميكرديم كه يهو شايان منو هل داد سمت اب...داد زدم نكن....
شايا-برو نترس چيزيت نمشه....
-ميگم نكن احمق خيس ميشم....
شهاب-ولشكن ديوونه دوتاتون خيس ميشين...
اما شايان بي خيال نميشد و منو هل ميداد و من مقاومت ميكردم....فايده نداشت.....از پشت دستش رو گرفتم و پرتش كردم وسط اب....
خنديدم و گفتم:خوردي؟؟!!!نوش جونت....اوشگول با هم قد خودت بپر.....
شهاب وايساده بود و ميخنديد...برگشتم برم كنار شهاب كه ديدم داره با خنده به پشت سرم اشاره ميكنه......تا اومدم برگردم شهاب از پشت كمرم رو گرفت و كشيد سمت خودش.....
-لا مصب نكن كمرم درد گرفت...خجالت بكش زشته مردم دارن نگامون ميكنن...ولم كن تا شرتتو به احتزار عمومي در نياوردم.....
شايان-منو خيس ميكني؟؟!!يه شرتي نشونت بدم....با يه حركت منو كشيد زير اب و تموم تنم خيس شد.....
-نكن كپكِ كثافت....احمق گوشيم خيس شد بي شعوووور گوشيم.....
شايان منو محكم گرفته بود و نميذاشت برم...خودش بدتر از من خيس شده بود....بالاخره خودمو از دستش نجات دادم و رفتم سمت شهاب كه از خنده دلش رو گرفته بود....يه نگاه به خودم انداختم تيشرتم ازش اب ميچكيد....اي تو اون روحت....با انگشت به سرم اشاره كردم:اين داداش تو سيم پيچيش مشكل داره.....
شايان-رفيق به درد همچين روزي ميخوره ديگه.
-خراب مرامتم رفيق.....
شايان-قربون اقا...ميگم نويد بد نيست ما خيس باشيم ولي يكي نباشه؟؟؟شهاب كه فهميد وضعيت بده پابه فرار گذاشت...
شهاب-دست به من بزنيد نزديد....به خخدا اگه يه قطره اب بهم بخوره امشب و كوفتتون يكنم...
شايان-نويد اين اخلاق نداره بي خيالش شيم.....
رفتيم يه گوشه نشستيم و شهاب رفت بستني بگيره....بستني ها رو ازش گرفتيم و اومد بغل من نشست...موزيك عوض شد و يه اهنگ شاد گذاشتن....شايان با ارنج زد به پهلوم و گفت:پاشو وسط قرش بده....اين ور . و اونورش بده...اه....اه.....
وشروع كرد خودش رو تكون بده داشتم به كاراش ميخنديدم.... صداي شهاب در اومد....:نويد اينو از برق بكش تا نسوخته....پسر مگه ديوونه شدي اين كارا چيه؟؟
-پاشد بريم يه چيزي بخوريم....
شايان-شهاب بپر ببين رستورانش غذاش خوبه....اگه خوبه همين جا بخوريم...
با هم راه افتاديم سمت رستوران كه نزديك دوتا دختر كه شديم شايان رو به اونا گفت:اين روزا همه به من شماره ميدن....شما چطور؟؟؟
يكي از دخترا-الان تو خيار ديدي كه نمك پاشيدي؟؟؟
شايان-شماره نميدين؟خب پس من شماره....
دختره-بيا برو اقا حوصله ندارم....
شايان-حالا چرا به خودت برميداري ابجي ميخواستم شماره كفشم و بدم تا براي تولدم كفش بخري برام.....
دختره يه ليوان اب دستش بود كه ريخت تو صورت شايان....
به زور هولش دادم و بهش گفتم خوردي؟؟؟
يه دستمال نم دار از تو جيبم در اورد و بهش دادم...
شايان-دماغيه نميخوام....
-ور نزن بابا....خشك كن صورتت و...
شام رو تو رستوران پارك ساندويچ خورديم و بدش يه دور ديگه تو پارك زديم وبرگشتيم خونه.....



roman عشق تو خالي(3)
roman عشق تو خالي(3)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

-هشدار بورسي : تا كجا بمانيم؟


-هشدار بورسي : تا كجا بمانيم؟

عطش حقوقيها در فروش و عرضه هاي آن چناني نشان از ترس از آينده دارد بدون شك اقتصاد ما  توان چنين  رشدي در شرايط فعلي ندارد. در بازار امروز شدت عرضه حقوقيها جاي سوال داشت و عطش خريد در حقيقي ها همانند فروش در بازار هاي نزولي بود .معامله گر مبتدي و غير حرفه اي با توجه به سيستم معاملاتي ناقص و بدون برنامه خود هميشه در بازار صعودي خريدار است و در بازار نزولي فروشنده است. اگر معامله گر حرفه اي و نوسان گير قهار هستيد تازماني كه بازار روند رو به رشد دارد با سهم باشيد اما اگر حرفه اي نيستيد در اين شرايط بازار فقط نظاره گر باشيد.مباحث در اينجا بيشتر جنبه اموزشي دارد و معامله گران خود بايد بدانند با پولشان چه مي كنند.



-هشدار بورسي : تا كجا بمانيم؟
-هشدار بورسي : تا كجا بمانيم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۲:۴۸:۴۳ توسط:byet موضوع: | نظرات (0)

آموزش گل سازی
دستگاه هشدار دهنده خواب
پکیج جامع آموزش شطرنج
کارتون آنشرلی با موهای قرمز